۷۱) زيرِ گيوتين حالش به هم خورد؛ سرش را بالا آورد.
۷۲) طاس نمي تواند بچهاش را رويِ شانهاش بگذارد.
۷۳) رودخانه تا خودش بيخانه نشود؛ نميتواند مردم را بيخانه كند.
۷۴) پدربزرگ وقتي بزرگ نبود؛ پدر بود.
۷۵) وقتي كلاهت را پسِ معركه انداختند؛ تازه ميخواهند كلاه سرت بگذارند.
۷۶) تا چشمپوشي نميكرد؛ همه چيز را ميديد.
۷۷) نگاهم به گونهاي بود كه آرايشِ غليظ داشت.
۷۸) انگشتِ عصايِ پيري جايِ مرگ را نشان ميدهد.
۷۹) خدا، كلاه سرِ عدم گذاشت؛ آدم شد.
۸۰) گلوله از لوله كه بگذرد؛ گند ميزند.
م- راهی


