تبليغاتX
دیش سپید ـ ادبی

شعرمن

شعر من‌ شايد در من‌ جاريست‌

وقتي‌ با خود تنهايم‌

و نجوا مي‌كنم‌ با او

گلبنش‌ ريشه‌ مي‌دواند

در خاك‌ غم‌

سيراب‌ مي‌شود از طراوت‌ شادي‌

گل‌ مي‌كند

گل‌ مي‌كند

گل‌...

شعر من‌ شايد دستان‌ كودكيست‌

كه‌ اندازة‌ خدا را نشان‌ مي‌دهد

به‌ اندازة‌ مهرباني‌

و به‌ زمين‌ مي‌آرد "او" را

نزديك‌ نزديك‌

تا "زير شب‌بوها"

شعر من‌ شايد "زنبيل‌ پيرزني‌" است‌

پر از عشق‌

كه‌ به‌ خانه‌ مي‌برد

تا تقسيم‌ كند

با عصاي‌ همّت‌

از پشت‌ عينك‌ عاطفه‌

بين‌ من‌ و تو

شعر من‌ گاهي‌ پي‌ يك‌ لانه‌

پي‌ يك‌ كاشانه‌ مي‌گردد

هر كجا را كه‌ پري‌ مانده‌

از ديروز

كه‌ چكاوك‌ پر زد

شعر من‌ موسيقي‌ است‌

درد يك‌ ناي‌ هم‌آواي‌ است‌

با سرفة‌ يك‌ مسلول‌ در عمق‌ زمين‌

و چه‌ سنگين‌ است‌!

آن‌ سرب‌رنگ‌ خستگي‌

در آفتاب‌ زرد سينة‌ پرچين‌ چپري‌ گلين‌

شعر من‌ گاهي‌ لجن‌ جوي‌ خيابان‌ است‌

كه‌ در حسرت‌ مي‌نشاند

سپيدار را

در همسايگي‌ رود

وقتي‌ آب‌ در آن‌ گم‌ مي‌شود

شعر من‌ گاهي‌ مي‌نشيند بر ترك‌ دوچرخه‌

مي‌رود با "او" تا تنهايي‌

تا بي‌حوصلگي‌

و مي‌ايستد

زير آن‌ افراي‌ سترگ‌

به‌ تماشاي‌ "چراغ‌ چشم‌ گرگ‌"

در زمستاني‌ سرد

شعر من‌ در افريقاست‌

گاهي‌ كه‌ گرسنه‌ است‌

و در قارّة‌ دور است‌

در حالت‌ سيري‌

او به‌ هر جغرافيا مي‌گنجد

و به‌ هر تاريخ‌ مي‌انديشد

شعر من‌ مي‌خندد

مي‌گريد

در شكوفايي‌ ياس‌ و لاله‌

مي‌نشيند در ساية‌ پرچم‌ گل‌

برمي‌خيزد با نسيم‌

مي‌خروشد با باد

شعر من‌ اين‌ جاست‌ آن‌ جاست‌

هر كجا هست‌ كه‌ من‌ خود هستم‌

دست‌ بر بال‌ كهر سحر مي‌كشد

دست‌ مي‌كشم‌

مي‌فهمد

مي‌فهمم‌

ديده‌ بر طاقچة‌ تنگ‌ فضا مي‌دوزد

مي‌سوزم‌

مي‌بيند

مي‌بينم‌

مي‌نشيند به‌ كمين‌

در صيد عطر دورترين‌ شكوفة‌ خاك‌

مي‌نشينم‌

مي‌بويد

مي‌بويم‌

مي‌گشايد آغوش‌ بر تلخي‌

شيريني‌

ناگواري‌

به‌ گوارايي‌

مي‌چشم‌

مي‌نوشد

مي‌نوشم‌

مي‌سپارد دل‌

به‌ هم‌آوا شدن‌ باد و درخت‌

آب‌ و دره‌

به‌ ترانة‌ علف‌ در ني‌لبك‌

مي‌سپرم‌

مي‌نيوشد

مي‌نيوشم‌

شعر من‌ نيست‌ در آن‌ گوشه‌

كه‌ هم‌قافيه‌ها مي‌خوانند

و نمي‌رقصد با ساز رديف‌

و نمي‌كاود در باغچه‌اي‌

كه‌ از اين‌ پيش‌ چيده‌اند

گل‌چينان‌

آن‌ چه‌ را روييده‌است‌

شعر من‌ در من‌ جاريست‌

نه‌ در آن‌ جويباران‌ كهن‌

كه‌ به‌ دريا پيوستند

             (م - راهي)

***

زبان شعر من

آنك‌ من‌!

ايستاده‌ بر سكّو

در ابتداي‌ پرواز

مي‌خوانم‌

مي‌خوانم‌ همگان‌ را

به‌ شمارش‌ معكوس‌

در تحريض‌ خويش‌

با لهجه‌اي‌ بيگانه‌

و نگران‌

نگران‌ افقي‌ ناشناس‌

كه‌ يارايي‌ چشمانم‌ را ربوده‌است‌

آنك‌ من‌!

ايستاده‌ بر سكّو

با بال‌هايي‌ كه‌ در تب‌ مي‌سوزد

مي‌دانم‌

مي‌دانم‌ پروازم‌ را

پيش‌ از اين‌ نقّاشان‌

به‌ تصوير كشيده‌اند

و مب‌لرزاندم‌ ناتواني‌ بال‌ها

وقتي‌ افق‌ ناپيداست‌

لهجه‌ام‌ را اغواگران‌ نمي‌دانند

و افق‌ تصويرگران‌ را من‌

لهجه‌ام‌

از كدامين‌ قرية‌ سوخته‌ در تاريخ‌

و دست‌خوش‌ كدامين‌ توفان‌ تطوّر است‌

كه‌ مفحوم‌ اهالي‌ امروز نيست‌

مگر مرده‌اند

زبانمندان‌ لهجة‌ غريب‌ من‌

قرن‌ها پيش‌ از اين‌

كه‌ من‌ متولّد شدم‌

نكند گم‌شده‌اي‌ در زمان‌ باشم‌

كه‌ خود نمي‌داند

كجاي‌ تاريخ‌ است‌؟

من‌، پرواز

و افق‌ تصوير ناپيدا

در غبارش‌ نگاشته‌اند

يا چنان‌ دور

كه‌ نمي‌توانش‌ ديد

شايد افسانه‌ايست‌ دور از من‌

افقي‌ كران‌ تا كران‌

قاف‌ تا قاف‌

و پرواز تنها

در توان‌ بال‌ سيمرغ‌

يا من‌ اين‌ زبان‌ نمي‌دانم‌

اين‌ حسرت‌ مي‌ماند در من‌ آيا؟

تا هميشه‌

يا جان‌ مي‌گيرد

بال‌هايم‌

وقتي‌ دريابم‌ افسانه‌ نيست‌

و پريده‌ان‌ سيمرغاني‌

كه‌ افسانه‌ نبودند

افسانه‌ آفرينان‌

و آنك‌! در قاف‌ خويش‌ آسوده‌اند

اين‌ حسرت‌ مي‌ماند درمن‌

يا"شسته‌ مي‌شود چشمانم‌"

زير يك‌ باران‌ پگاهان‌

در بهاراني‌ كه‌ آن‌ سوترك‌

به‌ يقين‌ روييده‌است‌

و مي‌بينم‌

آن‌ بي‌نهايت‌ افق‌ پروازم‌ را

كه‌ غبار از ديدگان‌ من‌ است‌

نه‌ ز بوم‌ نقّاشان‌

كه‌ نشان‌ داده‌است‌

بارها

آن‌ قاف‌ را

به‌ پوپكاني‌ كه‌ به‌ پرواز برخاسته‌اند

با چشمان‌ باز باران‌ ديده‌

و رفته‌اند

از همين‌ سكّو

تا آن‌ قلّه‌

كه‌ سيمرغ‌شدن‌ را پذيراست‌

اين‌ حسرت‌ مي‌ماند در من‌

يا آوازم‌ راكف‌ مي‌زنند

و بر مي‌انگيزندم‌ به‌ پرواز

گاهي‌ كه‌ بياموزم‌

الفباي‌ زمان‌ را

در هزار كنج‌ زمانه‌

آن‌ جا كه‌ گم‌ شده‌بودم‌

با يافتن‌ خويش‌

و نوشيدن‌ جرعه‌اي‌ از خنكاي‌ تازة‌ امروز

تراويده‌ از چشمه‌سار زمان‌

تا زبانم‌ بچرخد

به‌ لهجة‌ آشناي‌ اهالي‌ امروز

كه‌ من‌

گم‌گشتة‌ اين‌ قبيله‌ بودم‌

نه‌ بيگانة‌ آن‌

هم‌خوني‌ام‌ را

پيوندهاي‌ گونه‌گونم‌ گواهند

و آغوش‌ باز مام‌ قبيله‌

كه‌ راندن‌ نمي‌داند هرگز

اينك‌ من‌!

ايستاده‌ بر سكّو

افق‌ پيدا

لهجه‌ آشنا

بال‌ رها

اينك‌ من‌!

اينك‌! پرواز

(م - راهي)

***

جغرافياي‌ شعر من‌

زاده‌ مي‌شود يا مي‌ميرد

هميشه‌ را

پيش‌ از زادن‌

در زهدان‌ خيال‌

نوزاد شعر من‌

آن‌ افشرة‌ احساس‌

خميرمايه‌ئ عطوفت‌

گل‌ سرشت‌

جان‌ گرفته‌ از دمادم‌ نگاه‌ها

لرزش‌ها

و تپش‌ها

به‌ پا مي‌خيزد يا مي‌خوابد

هميشه‌ را

پيش‌ از خيزش‌

در قنداقة‌ پيش‌ پا افتادگي‌

كودك‌ شعر من‌

آن‌ پرورده‌ در نازكاي‌ ابريشم‌ خيال‌

در لاي‌ لاي‌ گهوارة‌ خلوت‌

و در آغوش‌ هميشه‌ باز تنهاييم‌

ايستاده‌ در هراس‌ افتادن‌ها

شكستن‌ها

و ريختن‌ها

مي‌پويد با مي‌پايد

هميشه‌ را

پيش‌ از پويش‌

در آلونك‌ خستگي‌

بروجك‌ شعر من‌

آن‌ دست‌آموز شيطنت‌ خواهران‌

هم‌زادان‌

در تنگناي‌ دفتركم‌

در ايوانك‌ كوچك‌ خانه‌ام‌

پوينده‌ در شتاب‌ افتادن‌ها

خراشيدن‌ها

خاستن‌ها

مي‌گريزد يا مي‌ماند

هميشه‌ را

پيش‌ از گريز

در اين‌ سوي‌ چينة‌ بسندگي‌

نوباوة‌ شعر من‌

آن‌ كوچه‌گرد خاك‌نشين‌

آن‌ تيله‌باز گوي‌جوي‌

رمنده‌ از آغوش‌ مام‌

تا بن‌بست‌ پيداي‌ وابستگي‌

با زمزمة‌ نجواي‌ هم‌بازيان‌

در دلهرة‌ رفتن‌ها

بازآمدن‌ها

گم‌شدن‌ها

مي‌تازد يا مي‌سازد

هميشه‌ را

پيش‌ از تاخت‌

در غبار كوچة‌ بن‌بست‌ سرخوردگي‌

نوجوان‌ شعر من‌

آن‌ نيمكت‌نشين‌ مشتاق

آن‌ گذشته‌ از زهدان‌ تا كوچه‌

آن‌ مدرسه‌ شنيدة‌ مدرك‌ديده‌

در سوداي‌ نام‌

از ايتداي‌ محلّه‌

تا بساط‌ روزنامه‌ فروشي‌

در هيجان‌ آخرين‌ برگ‌ها

اوّلين‌ صفحه‌ها

روي‌ جلدها

مي‌گذرد يا مي‌گذارد

هميشه‌ را

پيش‌ از گذار

در روي‌ جلدهاي‌ خودباختگب‌

ستارة‌ شعر من‌

آن‌ كورسوي‌

كه‌ من‌، تو و او

از پشت‌ بام‌ خانه‌ توانيم‌ ديدش‌

و ديگران‌ با تلسكوپ‌ نه‌

آن‌ بامدادان‌ ستارة‌ زودگذر

به‌ اميد تابندگي‌ سرمد

از خيابان‌ تا مطبعه‌

در رؤياي‌ مؤلّف‌ها

ناشرها

تيراژها

مي‌تابد يا مي‌افسرد

هميشه‌ را

پيش‌ از تابش‌

در دو مجلّد ويژگي‌ براي‌ من‌ و تو

خورشيد شعر من‌

آن‌ تابنده‌ بر استواي‌ زمين‌

قطب‌ در قطب‌

افق‌ در افق‌

آن‌ روشناي‌ گرمابخش‌ بر آلونك‌ها

ايوان‌ها

بام‌ها

بوم‌ها

كه‌ همگانش‌ در مي‌يابند

برون‌ از مرز راي‌ها و رأي‌ها

گويش‌ها و جويش‌ها

رنگ‌ها و جنگ‌ها

در دنياي‌ ترجمه‌ها

ترجمه‌ها

ترجمه‌ها

و نمي‌تابد جهاني‌

خورشيد شعر من‌

اگر از آن‌ بالاها

خورشيدگون‌ ننگرد

بر گوشه‌ گوشة‌ خاك‌

از نظرگاه‌ افلاك‌

آن‌ چنان‌ بلند

كه‌ دستان‌ خاك‌ را بروياند

بي‌ دست‌رسي‌ آلايش‌ خاكيان‌

و به‌ كه‌ بيفسرد!

اگر چنين‌ است‌

و نمي‌گذرد از خودباختگي‌

ستارة‌ شعر من‌

اگر بگذارد دل‌

بر دل‌خوش‌كنك‌ نامي‌ كوچك‌

كه‌ خود ننگ‌ است‌

و انگشت‌نمايي‌ آن‌ چنان‌ كوتاه‌

كه‌ پيش‌ از خويش‌ مي‌ميرد

و به‌ كه‌ بگذارد!

اگر چنين‌ است‌

و نمي‌تازد بر سرخوردگي‌

نوجان‌ شعر من‌

اگر بسازد

باهاي‌ و هوي‌ روزي‌نامه‌اي‌ كه‌ مي‌فروشد

تمام‌ صفحات‌ و روي‌ جلدها را

به‌ خريدارن‌ تدبير

انديشه‌

احساس‌

و به‌ كه‌ بسازد!

اگر چنين‌ است‌

و نمي‌گريزد از بسندگي‌

نوباوة‌ شعر من‌

اگر بماند

در خاك‌بازي‌ هم‌بازياني‌ چون‌ خويش‌

شادان‌ تشويق‌ها

ترغيب‌ها

و كف‌زدن‌ها

و به‌ كه‌ بماند!

اگر چنين‌ است‌

و نمي‌پويد از خستگي‌

بروجك‌ شعر من‌

اگر بپايد در خانه‌

با سرگرمي‌هاي‌ هم‌زادگان‌

در قايم‌باشك‌هاي‌ ورق ورق دفتر

و به‌ كه‌ بپايد!

اگر چنين‌ است‌

و به‌ پا نمي‌خيزد از پيش‌ پا افتادگي‌

كودك‌ شعر من‌

اگر وول‌ بزند

در گهوارة‌ تكرارها

تكرارها

تكرارها

و به‌ كه‌ بخوابد!

اگر چنبن‌ است‌

و زاده‌ نمي‌شود از روزمرّگي‌

نوزاد شعر من‌

اگر بميرد و احشاش‌ها را نيفشرد

نگاه‌ها را ننگرد

نلرزد

و نتپد

و به‌ كه‌ بميرد!

اگر چنين‌ است‌

اگر نمي‌تابد بر جهان‌

به‌ كه‌ بميرد!

و زاده‌ نشود!

نوزادك‌ شعر من‌

(م - راهي)

***

تاريخ‌ شعر من‌

شعرم‌ از گاه‌ سرودن‌ تپشي‌ دارد در خويش‌

كه‌ نازكاي‌ حنجرة‌ كدامين‌ پنجره‌ را

در كدامين‌ قرن‌

به‌ نوازش‌ بنشيند

و بروياند

بامداداني‌ را كه‌ نهان‌ داشته‌ در خويش‌

تا نسيمش‌ به‌ شكوفايي‌ آن‌ دورترين‌ باغچه‌ برخيزد

در دامن‌ اين‌ دشت‌ بزرگ‌

كي‌ دم‌ زمزمه‌ برمي‌انگيزد؟

شور يك‌ رامش‌ بيگانه‌ را

از شعرم‌

آواز زمان‌

و به‌ خود مي‌خواند

همگان‌ را كه‌ به‌ پا خيزند

گوشه‌ در گوشة‌ هر پرده‌ سماعي‌ را

كه‌ عشق‌ خنياگر آن‌ باشد

تا به‌ تك‌مضرابي‌

هوش‌ از سر ببرد گوش‌ترين‌ ثانيه‌ را

كي‌ به‌ تاريكي‌ اين‌ كوچه‌

كه‌ از خانة‌ اكنون‌ زمان‌

تا خيابان‌ هميشه‌ جريان‌ دارد

مي‌آويزد

شعر من‌؟

به‌ هم‌آهنگي‌ يك‌ آواز

كه‌ شبي‌ مست‌ غزل‌خواني‌

غم‌ اين‌ سينة‌ پردرد مرا

به‌ فضا پاشد

و فروخيزد در خلوت‌ يك‌ عاشق‌

كه‌ به‌ امّيد تسلاّيي‌

چشم‌ بر پنجرة‌ كور زمان‌ دوخته‌است‌

كي‌ به‌ آرامش‌ رؤياي‌ طلايي‌

مي‌برد كودك‌ نوپاي‌ زمان‌ را

شعرم‌؟

خفته‌ بر بالش‌ ابريشم‌ لالايي‌ آن‌ مادر غمگين‌

كه‌ بر ان‌ اس‌ بخواند همه‌ شب‌

"امشب‌ و فرداشب‌ و شب‌هاي‌ دگر هم‌"

كي‌ مي‌آشوبد شعرم‌؟

خواب‌ شب‌هاي‌ سياهي‌ را

كه‌ سرانگشتان‌ سب‌پره‌اي‌

بي‌امان‌ مهرش‌ را دزديده‌است‌

و مي‌افروزد افروزك‌ يك‌ عاطفه‌ را

به‌ شرار يك‌ آه‌

تا فراخواند پروانة‌ عاشق‌ را

به‌ طوافي‌ كه‌ فرومانده‌

در هالة‌ يك‌ حسرت‌ پاك‌

كي‌ فرومي‌ريزد شعرم‌؟

پرچين‌ سكوتي‌ را

كه‌ به‌ پا مي‌سازد گه‌گاه‌

شوم‌دستي‌ كه‌ گل‌ باغچة‌ اشك‌ مرا

خار مي‌پيچد

تا تراوش‌ بكند عطر دل‌انگيزش‌

به‌ مشامي‌ مشتاق

كه‌ دل‌آزردة‌ گندابة‌ واماندگي‌ است‌

و مي‌آرايد آلاچيقي‌

تا فراسو

و در آن‌ احساسي‌ را

خوشه‌ مي‌بندد

كه‌ فرادستان‌ پرچين‌ پرواز زمان‌ باشد

كي‌ سراپرده‌ مي‌آويزد شعرم‌؟

به‌ شبستان‌ دل‌ سوخته‌اي‌

كه‌ نمي‌داند شب‌ را

در كدامين‌ پرده‌

چنگ‌ بيداد زند

تا به‌ شبگير آغوش‌ رسيدن‌

شعر من‌ بايد

نه‌ كه‌ امروز كه‌ فرداها

تا هميشه‌

شور انگيزد هر نغمة‌ جان‌بخش‌ زلالي‌ را

كز دل‌ عاشق‌ شوريده‌ برمي‌خيزد

در دل‌ شب‌

و بياويزد بر تاري‌ هر كوچه‌

كه‌ نجواي‌ مي‌آلودة‌ مستي‌ را

در بغل‌ مي‌گيرد

شعر من‌ بايد

نه‌ كه‌ امروز كه‌ فرداها

تا هميشه‌ بنشيند

بر نرماي‌ لالايي‌ هر مادر بيدار

به‌ هر آشفتگي‌ كودك‌ خواب‌

و بيفروزد

گرمي‌ مهر به‌ كاشانة‌ هر شاپركي‌

كه‌ ز مهماني‌ يك‌ شعله‌

بازمي‌گردد هر شب‌

شعر من‌ بايد

نه‌ كه‌ امروز كه‌ فرداها

تا هميشه‌

پيچكي‌ باشد پيچيده‌ به‌ ديوار سكوت‌

تا به‌ پا سازد

طاقديس‌ احساس‌

تا فراسوي‌ زمان‌

و پراكنده‌ كند

عطر عشقي‌ سرشار

تا تماميّت‌ آغوش‌ تمنّا را

لبريز كند

شعر من‌

نه‌ كه‌ شعر امروز

بل‌ كه‌ شعر فردا

شعر ديوان‌ زمان‌ بايد

(م - راهي)

***

ژرفاي‌ شعر من‌

شعر من‌

آن‌ شكنا، آن‌ شفّاف‌

نكند تنگ‌ بلوري‌ است‌

كه‌ بر طاقچة‌ خلوت‌ من‌ مي‌خندد

و در آن‌ ماهيك‌ قرمز احساس‌

آشنا مي‌كند اكنون‌ لطافت‌ را

با لحظة‌ افسردگيم‌

ـ خوب‌ مي‌دانم‌ در راه‌ است‌ ـ

و به‌ هم‌ مي‌زند آرام‌

باله‌هاي‌ تپش‌ قلبي‌ را

كه‌ زماني‌ لرزيد

در نگاه‌ گذراني‌

كه‌ در آن‌ فرصت‌ انديشه‌ نبود

در فراسوي‌ آن‌ پنجره‌

كه‌ گذشت‌ از كوچه‌

و نماند

ماهيك‌!

آن‌ قدر كوچكي‌ اي‌ زيبا!

كه‌ نمي‌آيي‌ گاهي‌ حتّي‌

در غم‌ ديدة‌ من‌

و دلي‌ كوچك‌تر

مي‌تپد در موج‌ سينة‌ تو

تا برانگيزد موجي‌ آرام‌

بر پهنة‌ دريايي‌

كه‌

جاي‌ مي‌گيرد گاهي‌

در دستانم‌

دل‌ من‌ مي‌گيرد گاهي‌ كه‌ مي‌بينم‌

عمق‌ روحم‌ حتّي‌ يك‌ گره‌ انگشت‌ است‌

و در آن‌ مي‌ميرد

ماهي‌ قرمز احساس‌

شعر من‌

آن‌ مانا، آن‌ رخشا

نكند آكواريوم‌ باشد

در گوشة‌ تالار نماشاي‌ تو

با ماهيكاني‌ كه‌ لغزنده‌ترين‌ پولك‌ را

بر تن‌ عاطفه‌ مي‌مالند

در سبزي‌ يك‌ جلبك‌ دست‌آورد

كه‌ چه‌ دست‌آويز است‌

مرواريد ريز حبابي‌ را

كه‌ گريزان‌ است‌

از كام‌ تهي‌مانده‌ و خندان‌ صدف‌

در درخشان‌ چراغي‌

كه‌ نه‌ از خورشيد

ار رخنة‌ ديواري‌ است‌

و هر آن‌ شب‌پرة‌ شومي‌

مي‌تواند بكشد آن‌ را

و بگرياند

كودكي‌ را كه‌ نگاه‌ است‌

بر آن‌ بالة‌ رنگين‌

كه‌ نمي‌داند زنداني‌ است‌

در درون‌ آبي‌

كه‌ بدستي‌ ژرفايش‌

بيشتر نيست‌

شعر من‌

آن‌ پاياب‌، آن‌ بي‌موج‌

نكند حوضي‌ كاشي‌ است‌

در عرصة‌ يك‌ باغچة‌ كوچك‌

كه‌ فقط‌ گه‌گاهي‌ مي‌خندد

زير دل‌خوش‌كنك‌ رقص‌ يك‌ فوّاره‌

كه‌ هر زا گاهي‌

مي‌تواند بپرد تا اوج‌ كوتاهي‌

در غروبي‌ غمگين‌

در درخشندگي‌ ماه‌

كه‌ از دورترين‌ آسمان‌ مي‌تابد

گاهي‌ از گوشة‌ يك‌ ابر

كه‌ نمي‌بارد هرگز

تا بخنداند آن‌ نسترن‌ تشنه‌ كه‌ چتري‌ است‌

براي‌ تف‌ يك‌ تابستان‌

كه‌ در آن‌

كودكي‌ شاد

مي‌تواند بخزد آرام‌

در آب‌

بنشيند لب‌ پاشوية‌ آن‌ حوض‌

كه‌ عمقي‌ دارد

كم‌تر از جرأت‌ يك‌ شيرجه‌

شعر من‌

آن‌ مانداب‌، آن‌ گيرا

نكند مردابي‌ باشد

در دورترين‌ ساية‌ يك‌ جنگل‌ دوشيزه‌

كه‌ گاهي‌ بر آن‌

مي‌نشيند آرام‌

دست‌ آرامش‌ خورشيد

از روزنة‌ كوچك‌ برگ‌

بركه‌اي‌ پرماهي‌

ماهيان‌ حسرت‌

چشم‌درراه‌ كه‌ هم‌راه‌ نسيم‌

بوزد صيادي‌ قلّاب‌ به‌ دست‌

تا به‌ سوري‌ بنشاند

ذوِ يك‌ ذائقه‌ را

پيش‌ از آن‌ ظهري‌ كه‌ خاك‌

آخرين‌ قطرة‌ اين‌ تالاب‌ كوچك‌ را

پس‌ بگيرد از چنگال‌ گرمايي‌

كه‌ به‌ سرقت‌ مي‌آيد هر روز

و شتابان‌ مي‌كاهد از ژرفايي‌

كه‌ به‌ اندازة‌ يك‌ خيزش‌ قلّابي‌ است‌

كه‌ فرومي‌ماند در لجن‌ عادت‌

شعر من‌

آن‌ آيا، آن‌ گذرا

شايد

تندروديست‌ كه‌ مي‌غرّد

و مي‌آيد

از فراسوي‌ افق‌

جايي‌ كه‌ ابرها مي‌گريند

چشمه‌ها مي‌جوشند

چشمه‌هايي‌ كه‌ در آن‌ پرتو خورشيد چنان‌ تابنده‌ است‌

كه‌ به‌ حيرت‌ وا مي‌دارد

هر ديدة‌ جويايي‌ را

كه‌ در آن‌ دامنه‌ دل‌ باخته‌است‌

چشمه‌هايي‌ جاري‌

از دل‌ قاف‌

از نهان‌خانة‌ سيمرغ‌

با زلال‌ حيوان‌

كه‌ ز سرچشمة‌ خورشيد روان‌ است‌ به‌ خاك‌

تا بروياند

دانه‌هارا

و برقصاند

ساقه‌ها را

و بجوشاند بر پنجة‌ هر شاخه‌

شكوفايي‌ صد غنچة‌ رنگين‌

رودباري‌ كه‌ نه‌ گرماي‌ تف‌ تابستان‌

و نه‌ زهدان‌ عطشناك‌ كوير

قطره‌اي‌ مي‌كاهداز ژرفايش‌

ژرفايي‌

به‌ بلنداي‌ فلك‌ تا دريا

شعر من‌

آن‌ موّاج‌، آن‌ آشوب‌

بايد اقيانوسي‌ است‌

بوسه‌بخشنده‌ به‌ هر گونة‌ خاك‌

كه‌ در آن‌

ماهيان‌ آزادند

زير آن‌ خورشيد

كه‌ هماره‌ گرم‌ و تابنده‌ است‌

و به‌ خود مي‌خوانند

هر دل‌ شيدا را

پريان‌ دريايي‌

كه‌ در آن‌ خانه‌ دارند

با چنان‌ ژرفايي‌

كه‌ نهنگان‌

آرزو دارند

يك‌ شب‌ آرام‌ بر بستر ناپيدايش‌

بيتوته‌ كنند

و چنان‌ پهنايي‌

كه‌ در آن‌

ناخداياني‌ سرگردانن‌

كه‌ هويدايي‌ ناياب‌ترين‌ قارّه‌ را فريادند

اقيانوسي‌

كه‌

تندرودان‌ هميشه‌

مي‌شتابند

بي‌كران‌ ژرفايش‌ را

بي‌كران‌تر سازند

(م - راهي)

+ نوشته شده توسط راهي در یکشنبه 1386/08/27 و ساعت 6:33 |

*

به عشق دست داد و دستگير شد

 

و دل به ناز او سپرد اسير شد

 

به هر كجا پريد بي‌قفس نبود

 

اسير بود، اسير بود، سير شد

 

بهانه بود و تيله بود و كودكي

 

و كودكي كه بي‌بهانه پير شد

 

زبان به زخم تير بي‌زبان كشيد

 

كه خون به گرمگاه سينه شير شد

 

كمانه در كمانه از زمانه خورد

 

كمان بي‌گمان كشيد و تير شد

 

ز سنگ اشتياق گندمي گذشت

 

شتاب را! در آسيا خمير شد

 

گريز، در كنار جاده ايستاد

 

گزير، مرگ بود و ناگزير شد

 

بلوغ گرم را چه نرم آمدي!

 

«و ناگهان چقدر زود دير شد!»

 

                   (م ـ راهي)

 

+ نوشته شده توسط راهي در یکشنبه 1386/08/27 و ساعت 6:12 |