إلي آخر الليل تبكي القصيدة
(عبدالغني التلاوي)
دمي والحرب المعلبة
لأنَّك بينَ المدى والسنابل تحفرُ قبراً
سأفتحُ صدري أمام الطيورِ
التي هربتْ ذاتَ أغنيةٍ من رصاصِ البنادقِ
واتجهتْ للمدى
صوتها راجفٌ من يرد الصدى
و أنتَ اتسعتَ كزنزانة، واختنقتَ كزنزانةٍ
والتويتَ كسيخ ٍ محمى
أمامَ الجراحاتِ فاجأكَ النزفُ
واستيقظَ النائمونَ... و ناموا
و ما زلت تحفر قبراً
و تبحثُ عن وردةٍ شاهدةْ
إذاً ما ارتوتْ من نزيفي الورودُ
ولا ضيعتْ قدميكَ الحدودُ
فسلهمْ إذاً عن دموعي
وَسِرْ خلفَ قافلةٍ للحداءِ
توسدْ حجارَ الطريق ونمْ
ودعتكَ البلادُ فلا تقتربْ
إنَّهم يوقفونَ الحروبَ لتعليبها
فابتعدْ
ابتعدْ
إنهم قادمون...
و قدْ كنتُ وحدي
أُجادلُ في غربتي صورةَ امرأةٍ أشتهيها
و تضربُ أسوارها شهوتي
كنتُ وحدي أمامَ البلاغات أبكي
مِنَ الماءِ للماءِ أبكي
وأكتبُ يا موطني لا تكنْ قاسياً
ثُمَّ فاجأني صوتهم والرصاصُ
فسالَ دمي وردةً...
وردةً...
وما زلتَ تحفر قبراً يليق بنا يا وطن...!
كنتُ وحدي أمامَ النساءِ اللواتي اغتسلنَ علي جسدي
خلسةً
وعبأنَ أثداءهن حليباً واسئلةً محرجهْ
وقبلنني طعنةً طعنةً
كنتُ أضحكُ من صورتي في المرايا
حين غادرتي الاصدقاءُ عدواً عدواً
ولم يبقَ إلاكَ تضحكُ من صورتي
ثم أضحكُ من صورةِ امرأة أشتهيها
وتهربُ... تهربُ حتي تجيءَ بلونِ البنفسج ِ
ناهدةَ الصدرِ
أدخلُ سرَّتها هارباً من دمي
هاربٌ... هاربً شرطهٌ في دمي
فسلهم إذاً عن دماكَ...
وعن حربهم وانتظرْ
يثيرُ السؤالُ التوتر فاهربْ معي...
نلتمسْ حانةً تحتَ جلدِ امرأهْ
ومَا الحرب إلا...
ومَا النصر إلا...
وما الارض إلا...
نشيدٌ وأغنيةٌ مطفأهْ
نرددها في المدارسِ
من غير حربٍ و نصرٍ و أرضٍ
نرددها كي نردَ اعتبارَ الجراحِ أمام هزائمنا
و نضحكُ خلفَ دموعكَ يا وطن الأغنياتِ الكسيحةِ...
والطلقةِ الباردهْ
وما زلتَ تحفرُ قبراً
من الماءِ للماءِ تحفرُ قبراً
وتبحثُ عن وردةٍ شاهدهْ
أمامكَ هذي العيون الحزينه...
واقبرات التي لا تطيرُ
لأنَّ نبوءَتَها جارحهْ
فانتظرْ لحظةً
قبلةً قبلةً ندخلُ المذبحهْ
از مجموعهي
تا دل شب چكامه ميگريد
(عبدالغني التلاوي شاعر سوريهاي)
جنگ برافروخته و خون من
تا گور ميكني
از آبگيرها تا خوشه ها
آغوش ميگشايم
بر پرندگاني كه از گلولهها گريخته
روي بر آبگيرها
آواز ميخوانند
آوازي لرزان
كه به پژواك ميرسد
و تو
چون سلّول زندان فشرده و خفه شدي
و مثل سيخ كباب
در خود پيچيدي با زخمها
و در خون شناور گشتي
و خفتگان بيدار شدند...
و خفتند...
و تو همچنان گور ميكني
در جستوجوي گلي زيبا
گلها از خون من سيراب ميشوند
گامهاي تو مرز نميداند
اشكهايم را از گلها بپرس!
و همراه شو!
در آواز ساربان
با كاروان
و بر سنگهاي نشان تكيه كن!
و بخواب!
شهرها تو را وداع گفتهاند
نزديك مشو!
آنها خاموش ميكنند جنگ را
تا برافروزندش
آنها ميآيند
در حالي كه من تنهايم
و نجوا ميكنم
با تصوير زني كه دوستش دارم
و يارههايش
برميانگيزاندم
ميگريستم به تنهايي
در برابر گزافهگوييها
ميگريستم از آب براي آب
آي وطن من!
بنگار و سنگدل مباش!
ناگهان فريادشان
و فرياد گلولهها غافلگيرم كرد!
و جاري شد خونم
چون گل...
جون گل...
و تو هماره گور ميكني
شايستهي ما
اي وطن!
و من تنها بودم با زناني كه مرا غسل ميدادند
و فرصتي
تا انباشته شدن پستانها از شير
و خواهش
و مرا بوسهباران كردند
به چهرهام در آيينهها ميخنديدم
گاهي كه دوستان
يك يك
دشمنانه مرا رها ميكردند
و نماند
جز تو كه به چهرهام ميخندي
آنگاه به چهرهي زني كه دوستش دارم ميخندم
و تو ميگريزي
و ميگريزي
تا با رنگ بنفشه بازگردي
سربلند
به درون ميروم
در حالي كه از خون خود فراريم
فراري
فراري
پليسي در خون من است
از آنها بپرس!
از خونت
از جنگشان
و بپاي!
پرسش كدورت برانگيز است
پس با من بگريز
در زير پوست زني به دنبال ميخانه ميگرديم
و جنگ نيست مگر...
و پيروزي نيست مگر...
و زمين نيست مگر...
آوازي و سرودي خاموش
كه تكرار ميكنيم آنها را
در مدرسهها
بي جنگ و پيروزي و زمين
تكرار ميكنيم
تا باز گردانيم اعتبار زخمها را
در برابر شكستهامان
آي وطن سرودههاي سترون!
در پشت اشكهايت ميخنديم
و تو همچنان گور ميكني
از آب براي آب
در جستوجوي گلي زيبا
در برابر توست
اين ديدگان غمگين
و گورهايي كه پرواز نميكنند
كه بالهاشان زخمي است
پس لختي بپاي!
بوسهاي
بوسهاي
به مسلخ ميرويم!
گزاشتار: محمّد مستقيمي(راهي)





