تبليغاتX
دیش سپید ـ ادبی

آدمي و دنياي خيال

تخيّل ويژگي همه‌ي انسان‌هاست. در برخورد ابتدايي به نظر مي‌رسد كه توان تخيّل در انسان ها متفاوت است در حالي كه چنين نيست آنچه در انسان‌ها متفاوت است توان تخيّل نيست چرا كه انسان هر گاه با منِ دروني خويش درگير است و از منِ بيروني جداست در فضاي خيال به سر مي‌برد. انسان‌ها تنها در شناخت تخيّل خويش متفاوتند و با اين ديدگاه آن ها مي‌توان به چند دسته تقسيم كرد:

الف: كساني كه متوجّه تخيّلات خويش نيستند. اين گروه بيشترين افراد بشر را در بر مي‌گيرد يعني عامّه‌ي مردم.

ب: كساني كه در تخيّلات خود به كشف‌هايي نايل شده با دلايل عقلي به اثبات آن دست مي‌زنند. اين گروه از انسان‌ها را فيلسوف مي‌ناميم.

ج: كساني كه تخيّلات خود را با دلايل و قوانين علمي اثبات مي‌كنند. اين گروه دانشمندان هستند.

د: گروهي كه در ساختن تخيّلات خويش مي‌كوشند و آن‌ها را مي‌آفرينند. اين گروه مخترعين هستند.

ه: گروهي كه تخيّلات خويش را توهّم مي‌كنند و واقعيّت مي‌پندارند. اين گروه عرفا هستند و اصطلاحاً مراحل تخيّل خويش را كشف و شهود مي‌نامند.

و: و بالاخره گروهي از انسان‌ها كه تخيّل خود را بدون آن كه به دنياي واقعيّت ببرند به همان شكل به عنوان يك ماده خام به جامعه ارائه مي‌دهند. اين گروه هنرمندان هستند.

تنها هنرمند است كه در فضاي خيال به سخن درمي‌آيد و كشف خود را به همان صورت خيالي با لوازمي كه در اختيار دارد به شكل‌هاي گوناگون: موسيقي، نقاشي، تنديسگري، شعر و غيره به منصه ظهور مي‌رساند. تخيّل اين گروه مي‌تواند به عنوان ماده خام در اختيار گروه‌هاي ديگر يعني فلاسفه، دانشمندان، مخترعين و عرفا قرار گيرد. اينان با تأويل خيال هنرمندان به اثيات، آفرينش و شهود مي‌رسند. هنرمندي كه خود به اين مراحل مي‌رسد ديگر هنرمند نيست يا فيلسوف است يا دانشمند يا عارف. تنها با تأويل تخيّل خويش گستره‌ي تأويل را از ديگر مخاطبين ربوده و آن را به يك مورد محدود مي‌سازد. اين آفت بزرگترين آفت شعر ما از گذشته تا حال است كه شاعران بايد آن را بخوبي شناخته از آن بپرهيزند.

                                                                             محمّد مستقيمي (راهي)

                                 مردادماه 1387

+ نوشته شده توسط راهي در دوشنبه 1387/05/28 و ساعت 0:4 |

عين‌القضات همداني:

جوانمردا!

اين شعرها را چون آيينه دان!

آخر، داني كه آيينه را صورتي نيست، در خود

امّا هر كه نگه كند، صورت خود را تواند ديدن

همچنين مي‌داني كه شعر را، در خود، هيچ معاني نيست!

امّا هر كسي از او، آن تواند ديدن كه نقد روزگار و كمال كار اوست.

و اگر گويي:

«شعر را معني آن است كه قائلش خواست و ديگران معني ديگر وضع مي‌كنند از خود» اين همچنان است كه كسي گويد:

«صورت‌ آيينه، صورت روي آن صيقل‌كاري است كه اوّل آيينه را درست نموده‌است.»...

 

+ نوشته شده توسط راهي در چهارشنبه 1386/09/28 و ساعت 8:44 |

 

شاعرِِِ آسماني

من بنا ندارم كه بيش از نيم قرن، خدماتِِ فرهنگيِ استاد را بستايم كه از خورشيد روشن‌تر است؛ بلكه بنا دارم از هزاره‌هايِ جاودانگيش سخن بگويم و قبل از پرداختن به سروده‌هايِ ايشان لازم مي‌دانم پيش‌درآمدي داشته باشم تا ساز طبع ايشان را زيباتر بنوازم.

از آن جا كه روشن بودنِ ديدگاهِ نگرشِ منتقد، گستره‌يِ نقد را شفّاف‌تر مي‌كند؛ بهتر است ابتدا به آن بپردازيم. مبحثي كه مي‌گشايم ديدگاهِ شاعران است؛ چه كلاسيك‌سرايان و چه نوسرايان. بايد بپذيريم كه قالب‌ها، شعر را نو يا كلاسيك نمي‌كند؛ چه بسيارند شاعراني كه تنها در قالب‌هايِ كلاسيك سروده و مي‌سرايند ولي ديدگاهشان نو است و همچنين كم نيستند شاعراني كه فقط در قالب‌هايِ نو سروده‌اند ولي با ديدگاه كلاسيك و گاهي هم ديده شده كه شاعراني در هر دو عرصه قلم زده‌اند، با هر دو ديدگاه؛ و شگفت‌انگيز اين كه هستند كساني كه در قالب‌هايِ نو، ديدگاهِ نو و در قالب‌هايِ كلاسيك، ديدگاهِ كلاسيك دارند و حتِّي هستند شاعراني كه تنها در بعضي قالب‌هايِ كلاسيك[مثلِ چهارپاره و مثنوي] ديدگاه نو دارند.

به طور كلّي تولّدِ شعر دو گونه اتّفاق مي‌افتد: تولّدِ طبيعي و تولّدِ وارونه. تولّدِ طبيعي آن است كه ابتدا انگيزه‌اي، احساسِ شاعر را برمي‌انگيزد؛ شاعر پديده‌اي را در خارج منطبق بر احساس خود برمي‌گزيند و با نگاهي هنرمندانه به توصيف آن مي‌نشيند؛ يعني در انتها به سراغ زبان و واژگان مي‌رود و شعر متولّد مي‌شود. اين باروري و زايش طبيعي ويژه‌يِ شعر نيست همه‌يِ هنرها چنين است. مخاطب شعر برعكس عمل ميكند. او ابتدا با واژگان و زبان روبرو مي‌شود، بعد از همنشيني‌ها و جانشيني‌هايِ واژگان به تصويرِ شاعر مي‌رسد و پس از رسيدن به تصوير، به احساسي دست مي‌يابد كه الزاماً با احساسِ شاعر در لحظه‌يِ سرودن يكسان نيست. احساسي شخصي است منطبق با حالات و روحيّات خواننده در زمانِ خواندن؛ آن گاه اين احساس، يك انگيزه در او مي‌زايد، انگيزه‌يِ انديشه؛ نه خود انديشه. من اين ديدگاه را تولّد طبيعي شعر و ديدگاهِ نو مي‌نامم و فرزندِ آن را شعر نو؛ حال در هر قالبي مي‌خواهد باشد. و امّا تولّدِ وارونه: كه آن را ديدگاهِ كلاسيك مي‌نامم به اين دليل كه زاييده‌يِ قالب‌هايِ كلاسيك است. شاعر بدونِ هيچ انگيزه و احساسي، تنها با تصميمِ سرودن به سراغِ واژگان و همنشينيِ آن‌ها مي‌رود و با آگاهي‌هايِ خود جانشيني‌ها را صورت مي‌دهد و به تصوير مي‌رسد كه هميشه هم عيني و ملموس نيست بعد، از تصويرِ آفريدهِ شده‌، انتظارِ احساس دارد و حتّي گاهي اين احساس را بيان مي‌كند و بيشتر با اين بيان، خواننده را به انديشه برنمي‌انگيزد؛ كه انديشه‌اي را خود به او القاء مي‌كند. اين تولّد دقيقاً برخلافِ جهتِ تولّدِ طبيعي است يعني تولّد وارونه.

استاد ،علي مظاهري، در كتابِِ «اين لحظه‌ها و ثانيه‌ها...» تقريباً همه‌يِ قالب‌هايِ كلاسيك را طبع‌آزمايي مي‌كنند به جز ترجيع‌بند و مستنزاد و ديدگاهِ او در همه‌يِ تصويرسازي‌ها تقريباً نو است حتّي در غزل كه پرآفت‌ترين قالب كلاسيك است. او در غزل هم ديدگاهي نو دارد. درست است كه ابتدا به سراغ واژگان و همنشيني‌ها مي‌رود ولي از آگاهي‌هايِ خود و جانشيني‌هايِ تصنّعي مي‌گريزد. واژگان و همنشينيِ آن‌ها او را برمي‌انگيزد و يك احساس در او به وجود مي‌آورد. احساسِ حاصل، او را به سراغِ پديده‌ها مي‌برد و به توصيفِ شاعرانه‌يِ آن‌ها مي‌نشيند[ص 74 جاويدگران] :

اي اختران! روشنگرانِ آسمان‌ها!

در تيره‌شب‌ها رهنمايِ كاروان‌ها!...

 وقتي او در غزل مي‌تواند اين گونه عمل كند فالب‌هايِ ديگر كه جايِ خود دارد. در چهارپاره‌ها كه تولّد، كاملاً طبيعي است: انگيزه، احساس، پديده با تصويري شاعرانه و كلام[ص 76 شهرِ نور] و [ص 164 آشنا] :

تو هم اي كوچه! چو من پير شدي

ماندي اين جا و زمين‌گير شدي

عاقبت با همه سربالايي

به سويِ خاك سرازير شدي...

شاعرانِ كلاسيك‌سرايِ گذشته حتِي آنان كه ديدگاهِ نو دارند در غزل شاعرانِ تك بيت هستند يعني هر بيت آن‌ها يك شعر مستقل است كه تنها همقافيگي آن شعرهايِ جداگانه را به هم بسته‌است ولي استاد در اغلبِ غزل‌هايش يك ارتباطِ عموديِِ پديده‌اي و تصويري نه معنايي وجود دارد[ص 104 گلِ بي‌خار] :

به فصلِ گل به هنگامِ بهاري

به گورستاني افتادم گذاري...

ساختارِ روايي اين شعر شايد به وجودآورنده‌يِ اين ارتباط است ولي چنين نيست نمونه‌ها بسيار است. شعر جاويدگران كه اشاره شد و [ص 167 شعرِ بلند] :

مهِ تابنده مُهرِ محضرِ كيست؟

نگينِ روشنِ انگشترِ كيست؟...

گفتني‌ست ساختارهايِ روايي در شعر او از نوعِ رايج در شعرِ امروز نيست كه از فنونِ داستانِ نو كمك مي‌گيرد «مكتبِ وقوعِ امروزين» بلكه از همان نوعِ روايت در شعرِ گذشته ‌است «واقعه‌گويي ديروزين» [ص 80 ناز دوشين و ص 120 خشمِ آبشار] كه شعرِ نازِ دوشين در قالبِ تركيب‌بند است :

ديشب اي دلير! مگر مستِ شرابِ ناب بودي

كز غرور و عيش و مستي بر جفايت مي‌فزودي

جلوه‌ها در باغ مي‌كردي و دل‌ها مي‌ربودي

غنچه‌ها از ناز مي‌چيدي و پرپر مي‌نمودي

برگ‌هايِ غنچه‌يِ نورسته را بر باد دادي

بي‌وفايي را به گل‌هايِ گلستان ياد دادي...

البتّه ساختارِ روايي ارتباط عمودي ايجاد مي‌كند كه زاييده‌يِ روايت است امّا در غزل‌هايِ استاد آن جا كه روايت هم نيست اغلب اين ارتباط ديده مي‌شود.[ص 97 چراغِ كعبه و دير، ص125 واژه‌يِ اشك] :

به چشمم آشنا مي‌آيي اي مه چون رخِ ياري

تو هم همچون فروغِ رويِ او شمعِ شبِ تاري

طفلِ بازيگوشّ اشكم از سرِ مژگان فتاد

خوب شد دُردانه‌ام آهسته بر دامان فتاد

با اين كه پديده‌هايِ منطبق بر احساسِ شاعر خيلي گسترده نيست؛ توصيف در شعر او گونه‌گون است يعني زوايايِ ديد، تكراري نيست. او بارها به سراغ‌ آسمان مي‌رود تا آن جا كه او را شاعر آسماني ناميدم امّا هر بار از يك ديدگاه تازه، از يك زاويه‌يِ غافل‌گير كننده. مثلِ خيلي از شاعران به تصويرهايِ خود الفت ندارد با پديده‌ها الفت دارد امّا هربار از گوشه‌اي به آن مي‌نگرد يا از ديدگاهِ شاعرانه‌اي تازه :[ص92 گلِ انديشه] :

كه كوبيده گل‌ميخِ سيمينِ ماه

بر اين تخته‌يِ آبيِ آسمان؟

كه اين صفحه‌يِ نقره‌كوبِ سپهر

ز انجم چنين كرده پولك‌نشان؟

الفتِ او با پديده‌ها عبارتند از: آسمان، با بسامدي بالا، گل[حتّي گلِ كاغذي] و باغ با بسامدي كم‌تر، ني، آيينه، پرنده و تاك. اين پديده‌ها در شعر او برجسته‌ترند باقي جلوه‌اي عادّي دارند كه به طور طبيعي برمي‌گردد به زندگي و به ويژه جغرافيايِ كودكيِ شاعر كه هرگز از آن جدا نشد. اين بسامدها به گونه‌اي‌ست كه نياري به ارائه‌يِ نمونه ندارد هر شعري را كه بخواني يكي از اين پديده‌ها را در آن مي‌يابي.

رديف‌هايِ اسمي كه معمولاً شاعران برايِ آفرينش تصاوير بديع ولي تصنّعي به سراغ آن‌ها مي‌روند و همچنين رديف‌هايِ حرفيِ غيرِ معمول در شعر او جايي ندارد و اگر گهگاهي به آن برمي‌خوري از تصنّع و تكلّف دور است[ص69 ستاره‌يِ كوچك و ص144 پويا]:

ز ني شنيده‌اي، امشب شنو شكايتِ شمع

نه سوز ناله كه آتش بود حكايتِ شمع...

غمت با اختران مي‌گويم امشب

تو را در آسمان مي‌جويم امشب...

و رديف‌هايِ فعل، كه با تمامِ گستردگي در ادبِ پارسي و به ابتذال رسيدن، در شعر او نو است و تازه، و خوب هم از پسِ آن برمي‌آيد.[ص210 آرام] :

دلم خواهد كه توفان گردم و دريا بلرزانم

نه مانندِ نسيمي شاخه‌يِ گل را بلرزانم...

لفّاظي و تصنّع در شعرِ او بسيار نادر است و اگر هست لطيف و پذيرفتني :

اي كبوتر نامه‌ام را پيشِ آن دلبر ببر

قصّه‌يِ دل را برِ آن يارِ سيمين‌بر ببر[ص143]

 بشر دارد از حرص ميلِ به شر

رهِ خير بنما به خيلِ بشر[ص155]

تأثيرپذيريِ او از ديگر شاعران بسيار كم‌رنگ است و اگر هست تأثير از پديده‌ها و تأثيرهايِ ساختاري‌ست:

خُم، باده‌كش مدام‌مستي بوده‌ست

پيمانه حريفِ مي‌پرستي بوده‌ست

اين دسته كه گيري و سبو برداري

دستي‌ست كه گيرنده‌يِ دستي بوده‌ست[ص89]

حتّي تضمين‌ها در شعر او نادر است:

چرا پرنده‌يِ ِبامِ بلندِ قصرِ وجود

در اين سراچه‌يِ خاكي شود به دام اسير؟

گمان مدار كه همرنگِ روزگار شوم

«مرا ز كنگره‌يِ عرش مي‌زنند صفير»[ص111]

او حتّي وقتي به استقبالِ شاعري مي‌رود از ترسِ افتادن به دامانِ تأثيرِ كلام و تصويرهايِ او، تصرّفي در قافيه مي‌كند تا از شاعرِ مستقبَل دور شود امّا امانت‌داري او با اين وجود اجازه نمي‌دهد نام شاعر را بيان نكند و آن را با اين كه در ايهام است در گيومه مي‌گذارد [ص105 شعرِ سكّه] :

چه شد كه آشنا سري به آشنا نمي‌زند

چرا كسي به شهرِ ما دم از وفا نمي‌زند...

در اين سرايِ بي‌كسي كه «سايه» همدمِ من است                

درِ سراي را كسي چرا چرا نمي‌زند؟...

عفّتِ كلامِ شاعر ستودني‌ست. تصويرهايِ «اروتيك» در شعر او از حدِ «چشم‌چراني» و «بوسه» تجاوز نمي‌كند:

زلفِ زرّين و پيكرِ سيمين

با لبِ لعل و چشمِ فيروزه

ديدن اين بتانِ سيم‌اندام

روزيِ ديده بود هر روزه

گرچه چشمم چريد و كرد افطار

دلِ من بود همچنان روزه

تشنه بودم اگرچه بود آن جا

يار در خانه آب در كوزه[ص161 تشنه‌كام]

اين شعر در آمريكا سروده شده كه تأثيرِ جغرافيايِ محيط در آن فرياد مي‌كند

گفتم: ببوسمت؟ گفت: پرسيدنت خطا بود

لب بر لبش نهادم، گفتا كه: اين بجا بود

گفتم كه : مرده بودم يك بوسه زنده‌ام كرد

گفت: آبِ زندگاني نوشِ لبان ما بود

گفتم: هوس نكردي اوّل لبم ببوسي

گفتا به پايِ ميلم زنجيري از حيا بود...[ص116 رونما]

اسطوره در شعرِ استاد در حد اشاره به اسطوره است گرچه گوناگوني آن را مي‌توان ديد باز هم با ديدگاهِ تازه:

عاشقانه‌ها:

شود هر خانه ويران عاقبت، جز خانه‌يِ عاشق

بيابان بهرِ مجنون تا ابد هموار مي‌ماند[ص65]

قصّه‌يِ شيرين و خسرو ياد داشت

داستان تلخي از فرهاد داشت[ص66]

پهلواني‌ها:

جان‌بازيِ آرش مرا آيد به خاطر

در آسمان از ديدنِ رنگين‌كمان‌ها[ص74]

نه پيداست آرش نه ماني پديد

كمان را كه بر آسمان مي‌كشيد[ص92]

حماسي شعر از فردوسي و شهنامه مي‌خواندي

شكوهِ رزمِ رستم را عجب مردانه مي‌گفتي

[ص193]

عرفاني‌ها:

بگفتمش كه بكش نقشِ مردِ حق‌گويي

دوباره پيكرِ منصور را به دار كشيد[ص84]

مذهبي‌ها:

«مسيح، خضر، موسي، نوح و خليل

[همه در شعرِ يدِ بيضا ص186]

حس در شعر استاد محدود به حسِّ بينايي نيست.همه‌يِ حواس از شعر او بهره‌مندند:

بينايي:

بينايي را در اكثرِ تصوير ها بهره‌اي‌ست[ص86]

چشايي:[صص76-78-87-90-98 ...]

با اين كه آب مي خورد از جويِ عمرِ من

اين غوره سال‌هاست كه شيرين نگشته‌است

بويايي:[صص 77-93-197...]

من آن عودم كه در آتش بسوزم

كه بويِ خوش رسانم بر مشامي

شنوايي: [صص77-86-87 شعرِ صدايِ پا كه همه‌يِ ابيات صدادار است و ص 100 شعر برجِ هنر در ستايشِ امّ‌كلثوم خواننده‌يِ مصري]

امّ‌‌كلثومش مخوان امّ‌الغناست

اين مغنّي با ملايك همنواست

نيل چون از دست داد اين زاد و رود

مي‌كند در ماتم او رود رود

نامِ او زنده‌ست همچون نامِ مصر

نغمه‌اش پيچيده در اهرامِ مصر

امّ‌كلثوم آن كه در برجِ هنر

اختر است و مهر تابانش قمر

بساوايي:

در عينِ سختي جز به نرمي دم نمي‌زد

از بهرِ خود سنگ و برايِ ما گهر داشت[ص79]

گاهي آميزشِ اين حواس نيز ديده مي‌شود:

مي‌توان با تبسّمي شيرين

دل‌گشايِ هزاردستان بود[ص204]

رنگ در شعر استاد كم‌رنگ‌تر از انتظار است البتّه رنگ‌آميزي‌هايِ غيرمستقيم كم نيست امّا رنگ‌ها محدود است به چند رنگِ اصلي:

به بر كن رختِ عرياني چو خورشيد

كه رنگِ زرد و سرخش تار و پود است[ص75]

دستِ نقّاش طبيعت نقشِ زيباتر كشيد

رنگِ زرّين زد به رويِ صفحه‌يِ سيمينِ آب

[ص86]

نه سبزِ بهاري كند خرمم

نه زردِ خزاني فزايد غمم[ص87]

ميِ گل‌رنگ  در پيمانه‌اي نيست

رخِ مي‌خوارگانِ شهر زرد است[ص123]

مناظره‌ها در شعر استاد به جز مناظره‌يِ لامپِ برق با شمع[ص278] بقيّه ويژگيِ خاصي دارد يك طرف مناظره خود شاعر است.

اشعار حكمي كه معمولاً به دامان نظم مي‌غلطد در شعرِ استاد چنين نيست ديدگاه، كاملاً شاعرانه است

[ص168 تيرِ شهاب].

با اين كه استاد سال‌ها با انجمن «صائب» و شعرِ صائب قرين و همنشين بوده‌است امّا تأثير صائب و سبك هندي را در شعر او نمي‌توان يافت . شايد منحصر باشد به همين يك مورد كه آن هم تك‌بيت ‌است:

زمامِ دل به كفِ نفسِ خويشتن ديدم

عنانِ قافله در دستِ راهزن ديدم[ص201]

استاد در شعرِ نوجوانان نيز دستي دارد و با آگاهيِ كامل به اين گونه اشعارِ خود مثلِ خيلي از شاعران ادبياتِ كودكان كه شعرِ كودك را نمي‌شناسند و به خيالِ خود كودكانه مي‌سرايند همه را عنوانِ شعرِ نوجوانان داده‌است

[صص 208-216 و...].

مضمون‌يابي‌ها بسيار گسترده‌اند استاد از هر پديده‌اي و حتّي خبري مضمون مي‌آفريند[ص240 رنگين‌پوست و ص317 شعر بم] آثار دفاعِ مقدسِ او كم نيستند از ستايشِ شهيد گرفته تا تهييجِ رزمندگان.

او حتي از پديده‌هايِ تكنولوژيِ امروزين مضمون مي‌آفريند:

كارگردانِ فلك در سينمايِ زندگي

بهرِ ايفايِ رُلِ ناكام مي‌خواهد مرا[ص124]

چه سود از دوربين‌هايِ كنوني

كه عكس از صورتِ تنها بگيرد

خوشا روزي كه آيد دوربيني

كه عكس از صورت و معنا بگيرد[ص340]

شاعر بيشتر در اشعار دوستانه و اخوانيات تخلصِ خود «مظاهر» را آورده‌است در اشعارِ ديگر، يا از از تخلص خبري نيست يا واژه‌يِ «شعر» كارِ تخلّص را بر عهده دارد.

استاد اوزانِ غريب را هم تجربه مي‌كند امّا در حدِّ طبع‌آزمايي:

ز پا تا سر نوحه‌ام امروز، ز سر تا پا ماتمم امشب

برو شادي! از دلم بيرون؛ كه من مهمانِ غمم امشب[ص219 محرمِ راز]

دوستانه‌ها، تعظيم و سپاس‌ها و مرثيه‌ها كه در ديوانِ اكثرِ شاعران آن‌ها را بايد «اشعارِِ دو نسخه‌اي» ناميد در شعر او چنين نيست او در اشعارِ خصوصي هم احساسِ خود را تعميم مي‌دهد به گونه‌اي كه خواننده با او همراه مي‌شود و همدردي مي‌كند[در بابِ اشعارِ دونسخه‌اي نگارنده بسيار نازك بين است. من حتّي شعرِ «كوچه» از فريدونِ مشيري را دو نسخه‌اي مي‌بينم]. اشعارِ دوستانه‌يِ استاد كم نيستند سپاس و ستايش از فرزندان و نوه‌ها، ستايش و رثايِ دوستان چون: استادان كسايي،غازي، ياوري، شكيب، اميريِ فيروزكوهي،متين، بصير، تاج، صغير، فضايلي،دهقانِ ساماني، نوا،  كمالِ خراساني و در شعرِ ياد به خير[ص321] كه در آمريكا سروده‌اند از همه‌يِ دوستان ياد مي‌كنند.عمرشان پاينده و يادشان به خير!

                           محمّد مستقيمي«راهي» ارديبشت ۱۳۸۶ِ

 

+ نوشته شده توسط راهي در دوشنبه 1386/09/05 و ساعت 9:40 |

شعرمن

شعر من‌ شايد در من‌ جاريست‌

وقتي‌ با خود تنهايم‌

و نجوا مي‌كنم‌ با او

گلبنش‌ ريشه‌ مي‌دواند

در خاك‌ غم‌

سيراب‌ مي‌شود از طراوت‌ شادي‌

گل‌ مي‌كند

گل‌ مي‌كند

گل‌...

شعر من‌ شايد دستان‌ كودكيست‌

كه‌ اندازة‌ خدا را نشان‌ مي‌دهد

به‌ اندازة‌ مهرباني‌

و به‌ زمين‌ مي‌آرد "او" را

نزديك‌ نزديك‌

تا "زير شب‌بوها"

شعر من‌ شايد "زنبيل‌ پيرزني‌" است‌

پر از عشق‌

كه‌ به‌ خانه‌ مي‌برد

تا تقسيم‌ كند

با عصاي‌ همّت‌

از پشت‌ عينك‌ عاطفه‌

بين‌ من‌ و تو

شعر من‌ گاهي‌ پي‌ يك‌ لانه‌

پي‌ يك‌ كاشانه‌ مي‌گردد

هر كجا را كه‌ پري‌ مانده‌

از ديروز

كه‌ چكاوك‌ پر زد

شعر من‌ موسيقي‌ است‌

درد يك‌ ناي‌ هم‌آواي‌ است‌

با سرفة‌ يك‌ مسلول‌ در عمق‌ زمين‌

و چه‌ سنگين‌ است‌!

آن‌ سرب‌رنگ‌ خستگي‌

در آفتاب‌ زرد سينة‌ پرچين‌ چپري‌ گلين‌

شعر من‌ گاهي‌ لجن‌ جوي‌ خيابان‌ است‌

كه‌ در حسرت‌ مي‌نشاند

سپيدار را

در همسايگي‌ رود

وقتي‌ آب‌ در آن‌ گم‌ مي‌شود

شعر من‌ گاهي‌ مي‌نشيند بر ترك‌ دوچرخه‌

مي‌رود با "او" تا تنهايي‌

تا بي‌حوصلگي‌

و مي‌ايستد

زير آن‌ افراي‌ سترگ‌

به‌ تماشاي‌ "چراغ‌ چشم‌ گرگ‌"

در زمستاني‌ سرد

شعر من‌ در افريقاست‌

گاهي‌ كه‌ گرسنه‌ است‌

و در قارّة‌ دور است‌

در حالت‌ سيري‌

او به‌ هر جغرافيا مي‌گنجد

و به‌ هر تاريخ‌ مي‌انديشد

شعر من‌ مي‌خندد

مي‌گريد

در شكوفايي‌ ياس‌ و لاله‌

مي‌نشيند در ساية‌ پرچم‌ گل‌

برمي‌خيزد با نسيم‌

مي‌خروشد با باد

شعر من‌ اين‌ جاست‌ آن‌ جاست‌

هر كجا هست‌ كه‌ من‌ خود هستم‌

دست‌ بر بال‌ كهر سحر مي‌كشد

دست‌ مي‌كشم‌

مي‌فهمد

مي‌فهمم‌

ديده‌ بر طاقچة‌ تنگ‌ فضا مي‌دوزد

مي‌سوزم‌

مي‌بيند

مي‌بينم‌

مي‌نشيند به‌ كمين‌

در صيد عطر دورترين‌ شكوفة‌ خاك‌

مي‌نشينم‌

مي‌بويد

مي‌بويم‌

مي‌گشايد آغوش‌ بر تلخي‌

شيريني‌

ناگواري‌

به‌ گوارايي‌

مي‌چشم‌

مي‌نوشد

مي‌نوشم‌

مي‌سپارد دل‌

به‌ هم‌آوا شدن‌ باد و درخت‌

آب‌ و دره‌

به‌ ترانة‌ علف‌ در ني‌لبك‌

مي‌سپرم‌

مي‌نيوشد

مي‌نيوشم‌

شعر من‌ نيست‌ در آن‌ گوشه‌

كه‌ هم‌قافيه‌ها مي‌خوانند

و نمي‌رقصد با ساز رديف‌

و نمي‌كاود در باغچه‌اي‌

كه‌ از اين‌ پيش‌ چيده‌اند

گل‌چينان‌

آن‌ چه‌ را روييده‌است‌

شعر من‌ در من‌ جاريست‌

نه‌ در آن‌ جويباران‌ كهن‌

كه‌ به‌ دريا پيوستند

             (م - راهي)

***

زبان شعر من

آنك‌ من‌!

ايستاده‌ بر سكّو

در ابتداي‌ پرواز

مي‌خوانم‌

مي‌خوانم‌ همگان‌ را

به‌ شمارش‌ معكوس‌

در تحريض‌ خويش‌

با لهجه‌اي‌ بيگانه‌

و نگران‌

نگران‌ افقي‌ ناشناس‌

كه‌ يارايي‌ چشمانم‌ را ربوده‌است‌

آنك‌ من‌!

ايستاده‌ بر سكّو

با بال‌هايي‌ كه‌ در تب‌ مي‌سوزد

مي‌دانم‌

مي‌دانم‌ پروازم‌ را

پيش‌ از اين‌ نقّاشان‌

به‌ تصوير كشيده‌اند

و مب‌لرزاندم‌ ناتواني‌ بال‌ها

وقتي‌ افق‌ ناپيداست‌

لهجه‌ام‌ را اغواگران‌ نمي‌دانند

و افق‌ تصويرگران‌ را من‌

لهجه‌ام‌

از كدامين‌ قرية‌ سوخته‌ در تاريخ‌

و دست‌خوش‌ كدامين‌ توفان‌ تطوّر است‌

كه‌ مفحوم‌ اهالي‌ امروز نيست‌

مگر مرده‌اند

زبانمندان‌ لهجة‌ غريب‌ من‌

قرن‌ها پيش‌ از اين‌

كه‌ من‌ متولّد شدم‌

نكند گم‌شده‌اي‌ در زمان‌ باشم‌

كه‌ خود نمي‌داند

كجاي‌ تاريخ‌ است‌؟

من‌، پرواز

و افق‌ تصوير ناپيدا

در غبارش‌ نگاشته‌اند

يا چنان‌ دور

كه‌ نمي‌توانش‌ ديد

شايد افسانه‌ايست‌ دور از من‌

افقي‌ كران‌ تا كران‌

قاف‌ تا قاف‌

و پرواز تنها

در توان‌ بال‌ سيمرغ‌

يا من‌ اين‌ زبان‌ نمي‌دانم‌

اين‌ حسرت‌ مي‌ماند در من‌ آيا؟

تا هميشه‌

يا جان‌ مي‌گيرد

بال‌هايم‌

وقتي‌ دريابم‌ افسانه‌ نيست‌

و پريده‌ان‌ سيمرغاني‌

كه‌ افسانه‌ نبودند

افسانه‌ آفرينان‌

و آنك‌! در قاف‌ خويش‌ آسوده‌اند

اين‌ حسرت‌ مي‌ماند درمن‌

يا"شسته‌ مي‌شود چشمانم‌"

زير يك‌ باران‌ پگاهان‌

در بهاراني‌ كه‌ آن‌ سوترك‌

به‌ يقين‌ روييده‌است‌

و مي‌بينم‌

آن‌ بي‌نهايت‌ افق‌ پروازم‌ را

كه‌ غبار از ديدگان‌ من‌ است‌

نه‌ ز بوم‌ نقّاشان‌

كه‌ نشان‌ داده‌است‌

بارها

آن‌ قاف‌ را

به‌ پوپكاني‌ كه‌ به‌ پرواز برخاسته‌اند

با چشمان‌ باز باران‌ ديده‌

و رفته‌اند

از همين‌ سكّو

تا آن‌ قلّه‌

كه‌ سيمرغ‌شدن‌ را پذيراست‌

اين‌ حسرت‌ مي‌ماند در من‌

يا آوازم‌ راكف‌ مي‌زنند

و بر مي‌انگيزندم‌ به‌ پرواز

گاهي‌ كه‌ بياموزم‌

الفباي‌ زمان‌ را

در هزار كنج‌ زمانه‌

آن‌ جا كه‌ گم‌ شده‌بودم‌

با يافتن‌ خويش‌

و نوشيدن‌ جرعه‌اي‌ از خنكاي‌ تازة‌ امروز

تراويده‌ از چشمه‌سار زمان‌

تا زبانم‌ بچرخد

به‌ لهجة‌ آشناي‌ اهالي‌ امروز

كه‌ من‌

گم‌گشتة‌ اين‌ قبيله‌ بودم‌

نه‌ بيگانة‌ آن‌

هم‌خوني‌ام‌ را

پيوندهاي‌ گونه‌گونم‌ گواهند

و آغوش‌ باز مام‌ قبيله‌

كه‌ راندن‌ نمي‌داند هرگز

اينك‌ من‌!

ايستاده‌ بر سكّو

افق‌ پيدا

لهجه‌ آشنا

بال‌ رها

اينك‌ من‌!

اينك‌! پرواز

(م - راهي)

***

جغرافياي‌ شعر من‌

زاده‌ مي‌شود يا مي‌ميرد

هميشه‌ را

پيش‌ از زادن‌

در زهدان‌ خيال‌

نوزاد شعر من‌

آن‌ افشرة‌ احساس‌

خميرمايه‌ئ عطوفت‌

گل‌ سرشت‌

جان‌ گرفته‌ از دمادم‌ نگاه‌ها

لرزش‌ها

و تپش‌ها

به‌ پا مي‌خيزد يا مي‌خوابد

هميشه‌ را

پيش‌ از خيزش‌

در قنداقة‌ پيش‌ پا افتادگي‌

كودك‌ شعر من‌

آن‌ پرورده‌ در نازكاي‌ ابريشم‌ خيال‌

در لاي‌ لاي‌ گهوارة‌ خلوت‌

و در آغوش‌ هميشه‌ باز تنهاييم‌

ايستاده‌ در هراس‌ افتادن‌ها

شكستن‌ها

و ريختن‌ها

مي‌پويد با مي‌پايد

هميشه‌ را

پيش‌ از پويش‌

در آلونك‌ خستگي‌

بروجك‌ شعر من‌

آن‌ دست‌آموز شيطنت‌ خواهران‌

هم‌زادان‌

در تنگناي‌ دفتركم‌

در ايوانك‌ كوچك‌ خانه‌ام‌

پوينده‌ در شتاب‌ افتادن‌ها

خراشيدن‌ها

خاستن‌ها

مي‌گريزد يا مي‌ماند

هميشه‌ را

پيش‌ از گريز

در اين‌ سوي‌ چينة‌ بسندگي‌

نوباوة‌ شعر من‌

آن‌ كوچه‌گرد خاك‌نشين‌

آن‌ تيله‌باز گوي‌جوي‌

رمنده‌ از آغوش‌ مام‌

تا بن‌بست‌ پيداي‌ وابستگي‌

با زمزمة‌ نجواي‌ هم‌بازيان‌

در دلهرة‌ رفتن‌ها

بازآمدن‌ها

گم‌شدن‌ها

مي‌تازد يا مي‌سازد

هميشه‌ را

پيش‌ از تاخت‌

در غبار كوچة‌ بن‌بست‌ سرخوردگي‌

نوجوان‌ شعر من‌

آن‌ نيمكت‌نشين‌ مشتاق

آن‌ گذشته‌ از زهدان‌ تا كوچه‌

آن‌ مدرسه‌ شنيدة‌ مدرك‌ديده‌

در سوداي‌ نام‌

از ايتداي‌ محلّه‌

تا بساط‌ روزنامه‌ فروشي‌

در هيجان‌ آخرين‌ برگ‌ها

اوّلين‌ صفحه‌ها

روي‌ جلدها

مي‌گذرد يا مي‌گذارد

هميشه‌ را

پيش‌ از گذار

در روي‌ جلدهاي‌ خودباختگب‌

ستارة‌ شعر من‌

آن‌ كورسوي‌

كه‌ من‌، تو و او

از پشت‌ بام‌ خانه‌ توانيم‌ ديدش‌

و ديگران‌ با تلسكوپ‌ نه‌

آن‌ بامدادان‌ ستارة‌ زودگذر

به‌ اميد تابندگي‌ سرمد

از خيابان‌ تا مطبعه‌

در رؤياي‌ مؤلّف‌ها

ناشرها

تيراژها

مي‌تابد يا مي‌افسرد

هميشه‌ را

پيش‌ از تابش‌

در دو مجلّد ويژگي‌ براي‌ من‌ و تو

خورشيد شعر من‌

آن‌ تابنده‌ بر استواي‌ زمين‌

قطب‌ در قطب‌

افق‌ در افق‌

آن‌ روشناي‌ گرمابخش‌ بر آلونك‌ها

ايوان‌ها

بام‌ها

بوم‌ها

كه‌ همگانش‌ در مي‌يابند

برون‌ از مرز راي‌ها و رأي‌ها

گويش‌ها و جويش‌ها

رنگ‌ها و جنگ‌ها

در دنياي‌ ترجمه‌ها

ترجمه‌ها

ترجمه‌ها

و نمي‌تابد جهاني‌

خورشيد شعر من‌

اگر از آن‌ بالاها

خورشيدگون‌ ننگرد

بر گوشه‌ گوشة‌ خاك‌

از نظرگاه‌ افلاك‌

آن‌ چنان‌ بلند

كه‌ دستان‌ خاك‌ را بروياند

بي‌ دست‌رسي‌ آلايش‌ خاكيان‌

و به‌ كه‌ بيفسرد!

اگر چنين‌ است‌

و نمي‌گذرد از خودباختگي‌

ستارة‌ شعر من‌

اگر بگذارد دل‌

بر دل‌خوش‌كنك‌ نامي‌ كوچك‌

كه‌ خود ننگ‌ است‌

و انگشت‌نمايي‌ آن‌ چنان‌ كوتاه‌

كه‌ پيش‌ از خويش‌ مي‌ميرد

و به‌ كه‌ بگذارد!

اگر چنين‌ است‌

و نمي‌تازد بر سرخوردگي‌

نوجان‌ شعر من‌

اگر بسازد

باهاي‌ و هوي‌ روزي‌نامه‌اي‌ كه‌ مي‌فروشد

تمام‌ صفحات‌ و روي‌ جلدها را

به‌ خريدارن‌ تدبير

انديشه‌

احساس‌

و به‌ كه‌ بسازد!

اگر چنين‌ است‌

و نمي‌گريزد از بسندگي‌

نوباوة‌ شعر من‌

اگر بماند

در خاك‌بازي‌ هم‌بازياني‌ چون‌ خويش‌

شادان‌ تشويق‌ها

ترغيب‌ها

و كف‌زدن‌ها

و به‌ كه‌ بماند!

اگر چنين‌ است‌

و نمي‌پويد از خستگي‌

بروجك‌ شعر من‌

اگر بپايد در خانه‌

با سرگرمي‌هاي‌ هم‌زادگان‌

در قايم‌باشك‌هاي‌ ورق ورق دفتر

و به‌ كه‌ بپايد!

اگر چنين‌ است‌

و به‌ پا نمي‌خيزد از پيش‌ پا افتادگي‌

كودك‌ شعر من‌

اگر وول‌ بزند

در گهوارة‌ تكرارها

تكرارها

تكرارها

و به‌ كه‌ بخوابد!

اگر چنبن‌ است‌

و زاده‌ نمي‌شود از روزمرّگي‌

نوزاد شعر من‌

اگر بميرد و احشاش‌ها را نيفشرد

نگاه‌ها را ننگرد

نلرزد

و نتپد

و به‌ كه‌ بميرد!

اگر چنين‌ است‌

اگر نمي‌تابد بر جهان‌

به‌ كه‌ بميرد!

و زاده‌ نشود!

نوزادك‌ شعر من‌

(م - راهي)

***

تاريخ‌ شعر من‌

شعرم‌ از گاه‌ سرودن‌ تپشي‌ دارد در خويش‌

كه‌ نازكاي‌ حنجرة‌ كدامين‌ پنجره‌ را

در كدامين‌ قرن‌

به‌ نوازش‌ بنشيند

و بروياند

بامداداني‌ را كه‌ نهان‌ داشته‌ در خويش‌

تا نسيمش‌ به‌ شكوفايي‌ آن‌ دورترين‌ باغچه‌ برخيزد

در دامن‌ اين‌ دشت‌ بزرگ‌

كي‌ دم‌ زمزمه‌ برمي‌انگيزد؟

شور يك‌ رامش‌ بيگانه‌ را

از شعرم‌

آواز زمان‌

و به‌ خود مي‌خواند

همگان‌ را كه‌ به‌ پا خيزند

گوشه‌ در گوشة‌ هر پرده‌ سماعي‌ را

كه‌ عشق‌ خنياگر آن‌ باشد

تا به‌ تك‌مضرابي‌

هوش‌ از سر ببرد گوش‌ترين‌ ثانيه‌ را

كي‌ به‌ تاريكي‌ اين‌ كوچه‌

كه‌ از خانة‌ اكنون‌ زمان‌

تا خيابان‌ هميشه‌ جريان‌ دارد

مي‌آويزد

شعر من‌؟

به‌ هم‌آهنگي‌ يك‌ آواز

كه‌ شبي‌ مست‌ غزل‌خواني‌

غم‌ اين‌ سينة‌ پردرد مرا

به‌ فضا پاشد

و فروخيزد در خلوت‌ يك‌ عاشق‌

كه‌ به‌ امّيد تسلاّيي‌

چشم‌ بر پنجرة‌ كور زمان‌ دوخته‌است‌

كي‌ به‌ آرامش‌ رؤياي‌ طلايي‌

مي‌برد كودك‌ نوپاي‌ زمان‌ را

شعرم‌؟

خفته‌ بر بالش‌ ابريشم‌ لالايي‌ آن‌ مادر غمگين‌

كه‌ بر ان‌ اس‌ بخواند همه‌ شب‌

"امشب‌ و فرداشب‌ و شب‌هاي‌ دگر هم‌"

كي‌ مي‌آشوبد شعرم‌؟

خواب‌ شب‌هاي‌ سياهي‌ را

كه‌ سرانگشتان‌ سب‌پره‌اي‌

بي‌امان‌ مهرش‌ را دزديده‌است‌

و مي‌افروزد افروزك‌ يك‌ عاطفه‌ را

به‌ شرار يك‌ آه‌

تا فراخواند پروانة‌ عاشق‌ را

به‌ طوافي‌ كه‌ فرومانده‌

در هالة‌ يك‌ حسرت‌ پاك‌

كي‌ فرومي‌ريزد شعرم‌؟

پرچين‌ سكوتي‌ را

كه‌ به‌ پا مي‌سازد گه‌گاه‌

شوم‌دستي‌ كه‌ گل‌ باغچة‌ اشك‌ مرا

خار مي‌پيچد

تا تراوش‌ بكند عطر دل‌انگيزش‌

به‌ مشامي‌ مشتاق

كه‌ دل‌آزردة‌ گندابة‌ واماندگي‌ است‌

و مي‌آرايد آلاچيقي‌

تا فراسو

و در آن‌ احساسي‌ را

خوشه‌ مي‌بندد

كه‌ فرادستان‌ پرچين‌ پرواز زمان‌ باشد

كي‌ سراپرده‌ مي‌آويزد شعرم‌؟

به‌ شبستان‌ دل‌ سوخته‌اي‌

كه‌ نمي‌داند شب‌ را

در كدامين‌ پرده‌

چنگ‌ بيداد زند

تا به‌ شبگير آغوش‌ رسيدن‌

شعر من‌ بايد

نه‌ كه‌ امروز كه‌ فرداها

تا هميشه‌

شور انگيزد هر نغمة‌ جان‌بخش‌ زلالي‌ را

كز دل‌ عاشق‌ شوريده‌ برمي‌خيزد

در دل‌ شب‌

و بياويزد بر تاري‌ هر كوچه‌

كه‌ نجواي‌ مي‌آلودة‌ مستي‌ را

در بغل‌ مي‌گيرد

شعر من‌ بايد

نه‌ كه‌ امروز كه‌ فرداها

تا هميشه‌ بنشيند

بر نرماي‌ لالايي‌ هر مادر بيدار

به‌ هر آشفتگي‌ كودك‌ خواب‌

و بيفروزد

گرمي‌ مهر به‌ كاشانة‌ هر شاپركي‌

كه‌ ز مهماني‌ يك‌ شعله‌

بازمي‌گردد هر شب‌

شعر من‌ بايد

نه‌ كه‌ امروز كه‌ فرداها

تا هميشه‌

پيچكي‌ باشد پيچيده‌ به‌ ديوار سكوت‌

تا به‌ پا سازد

طاقديس‌ احساس‌

تا فراسوي‌ زمان‌

و پراكنده‌ كند

عطر عشقي‌ سرشار

تا تماميّت‌ آغوش‌ تمنّا را

لبريز كند

شعر من‌

نه‌ كه‌ شعر امروز

بل‌ كه‌ شعر فردا

شعر ديوان‌ زمان‌ بايد

(م - راهي)

***

ژرفاي‌ شعر من‌

شعر من‌

آن‌ شكنا، آن‌ شفّاف‌

نكند تنگ‌ بلوري‌ است‌

كه‌ بر طاقچة‌ خلوت‌ من‌ مي‌خندد

و در آن‌ ماهيك‌ قرمز احساس‌

آشنا مي‌كند اكنون‌ لطافت‌ را

با لحظة‌ افسردگيم‌

ـ خوب‌ مي‌دانم‌ در راه‌ است‌ ـ

و به‌ هم‌ مي‌زند آرام‌

باله‌هاي‌ تپش‌ قلبي‌ را

كه‌ زماني‌ لرزيد

در نگاه‌ گذراني‌

كه‌ در آن‌ فرصت‌ انديشه‌ نبود

در فراسوي‌ آن‌ پنجره‌

كه‌ گذشت‌ از كوچه‌

و نماند

ماهيك‌!

آن‌ قدر كوچكي‌ اي‌ زيبا!

كه‌ نمي‌آيي‌ گاهي‌ حتّي‌

در غم‌ ديدة‌ من‌

و دلي‌ كوچك‌تر

مي‌تپد در موج‌ سينة‌ تو

تا برانگيزد موجي‌ آرام‌

بر پهنة‌ دريايي‌

كه‌

جاي‌ مي‌گيرد گاهي‌

در دستانم‌

دل‌ من‌ مي‌گيرد گاهي‌ كه‌ مي‌بينم‌

عمق‌ روحم‌ حتّي‌ يك‌ گره‌ انگشت‌ است‌

و در آن‌ مي‌ميرد

ماهي‌ قرمز احساس‌

شعر من‌

آن‌ مانا، آن‌ رخشا

نكند آكواريوم‌ باشد

در گوشة‌ تالار نماشاي‌ تو

با ماهيكاني‌ كه‌ لغزنده‌ترين‌ پولك‌ را

بر تن‌ عاطفه‌ مي‌مالند

در سبزي‌ يك‌ جلبك‌ دست‌آورد

كه‌ چه‌ دست‌آويز است‌

مرواريد ريز حبابي‌ را

كه‌ گريزان‌ است‌

از كام‌ تهي‌مانده‌ و خندان‌ صدف‌

در درخشان‌ چراغي‌

كه‌ نه‌ از خورشيد

ار رخنة‌ ديواري‌ است‌

و هر آن‌ شب‌پرة‌ شومي‌

مي‌تواند بكشد آن‌ را

و بگرياند

كودكي‌ را كه‌ نگاه‌ است‌

بر آن‌ بالة‌ رنگين‌

كه‌ نمي‌داند زنداني‌ است‌

در درون‌ آبي‌

كه‌ بدستي‌ ژرفايش‌

بيشتر نيست‌

شعر من‌

آن‌ پاياب‌، آن‌ بي‌موج‌

نكند حوضي‌ كاشي‌ است‌

در عرصة‌ يك‌ باغچة‌ كوچك‌

كه‌ فقط‌ گه‌گاهي‌ مي‌خندد

زير دل‌خوش‌كنك‌ رقص‌ يك‌ فوّاره‌

كه‌ هر زا گاهي‌

مي‌تواند بپرد تا اوج‌ كوتاهي‌

در غروبي‌ غمگين‌

در درخشندگي‌ ماه‌

كه‌ از دورترين‌ آسمان‌ مي‌تابد

گاهي‌ از گوشة‌ يك‌ ابر

كه‌ نمي‌بارد هرگز

تا بخنداند آن‌ نسترن‌ تشنه‌ كه‌ چتري‌ است‌

براي‌ تف‌ يك‌ تابستان‌

كه‌ در آن‌

كودكي‌ شاد

مي‌تواند بخزد آرام‌

در آب‌

بنشيند لب‌ پاشوية‌ آن‌ حوض‌

كه‌ عمقي‌ دارد

كم‌تر از جرأت‌ يك‌ شيرجه‌

شعر من‌

آن‌ مانداب‌، آن‌ گيرا

نكند مردابي‌ باشد

در دورترين‌ ساية‌ يك‌ جنگل‌ دوشيزه‌

كه‌ گاهي‌ بر آن‌

مي‌نشيند آرام‌

دست‌ آرامش‌ خورشيد

از روزنة‌ كوچك‌ برگ‌

بركه‌اي‌ پرماهي‌

ماهيان‌ حسرت‌

چشم‌درراه‌ كه‌ هم‌راه‌ نسيم‌

بوزد صيادي‌ قلّاب‌ به‌ دست‌

تا به‌ سوري‌ بنشاند

ذوِ يك‌ ذائقه‌ را

پيش‌ از آن‌ ظهري‌ كه‌ خاك‌

آخرين‌ قطرة‌ اين‌ تالاب‌ كوچك‌ را

پس‌ بگيرد از چنگال‌ گرمايي‌

كه‌ به‌ سرقت‌ مي‌آيد هر روز

و شتابان‌ مي‌كاهد از ژرفايي‌

كه‌ به‌ اندازة‌ يك‌ خيزش‌ قلّابي‌ است‌

كه‌ فرومي‌ماند در لجن‌ عادت‌

شعر من‌

آن‌ آيا، آن‌ گذرا

شايد

تندروديست‌ كه‌ مي‌غرّد

و مي‌آيد

از فراسوي‌ افق‌

جايي‌ كه‌ ابرها مي‌گريند

چشمه‌ها مي‌جوشند

چشمه‌هايي‌ كه‌ در آن‌ پرتو خورشيد چنان‌ تابنده‌ است‌

كه‌ به‌ حيرت‌ وا مي‌دارد

هر ديدة‌ جويايي‌ را

كه‌ در آن‌ دامنه‌ دل‌ باخته‌است‌

چشمه‌هايي‌ جاري‌

از دل‌ قاف‌

از نهان‌خانة‌ سيمرغ‌

با زلال‌ حيوان‌

كه‌ ز سرچشمة‌ خورشيد روان‌ است‌ به‌ خاك‌

تا بروياند

دانه‌هارا

و برقصاند

ساقه‌ها را

و بجوشاند بر پنجة‌ هر شاخه‌

شكوفايي‌ صد غنچة‌ رنگين‌

رودباري‌ كه‌ نه‌ گرماي‌ تف‌ تابستان‌

و نه‌ زهدان‌ عطشناك‌ كوير

قطره‌اي‌ مي‌كاهداز ژرفايش‌

ژرفايي‌

به‌ بلنداي‌ فلك‌ تا دريا

شعر من‌

آن‌ موّاج‌، آن‌ آشوب‌

بايد اقيانوسي‌ است‌

بوسه‌بخشنده‌ به‌ هر گونة‌ خاك‌

كه‌ در آن‌

ماهيان‌ آزادند

زير آن‌ خورشيد

كه‌ هماره‌ گرم‌ و تابنده‌ است‌

و به‌ خود مي‌خوانند

هر دل‌ شيدا را

پريان‌ دريايي‌

كه‌ در آن‌ خانه‌ دارند

با چنان‌ ژرفايي‌

كه‌ نهنگان‌

آرزو دارند

يك‌ شب‌ آرام‌ بر بستر ناپيدايش‌

بيتوته‌ كنند

و چنان‌ پهنايي‌

كه‌ در آن‌

ناخداياني‌ سرگردانن‌

كه‌ هويدايي‌ ناياب‌ترين‌ قارّه‌ را فريادند

اقيانوسي‌

كه‌

تندرودان‌ هميشه‌

مي‌شتابند

بي‌كران‌ ژرفايش‌ را

بي‌كران‌تر سازند

(م - راهي)

+ نوشته شده توسط راهي در یکشنبه 1386/08/27 و ساعت 6:33 |

ساختار و ماهيّت شعر

 

قرن‌هاست كه ذهن منتقدان عرصه‌ي‌ ادبيات درگير است كه تعريف جامعي از شعر ارائه دهند و هنوز كه هنوز است اين توفيق دست نيافتني مي‌نمايد. من بنا ندارم كه به تعريف شعر برسم بلكه بر آن سرم كه به ساختار و ماهيًت آن بپردازم چرا كه روشن شدن اين دو مقوله اگر چه تعريفي از شعر را به عبارت نمي‌آورد امًا ذهن خواننده را به يك شناخت كلًي از آن هدايت مي‌كند.

مبحثي كه مي‌گشايم ديدگاهِ شاعران است؛ چه كلاسيك‌سرايان و چه نوسرايان. بايد بپذيريم كه قالب‌ها، شعر را نو يا كلاسيك نمي‌كند؛ چه بسيارند شاعراني كه تنها در قالب‌هايِ كلاسيك سروده و مي‌سرايند ولي ديدگاهشان نو است و همچنين كم نيستند شاعراني كه فقط در قالب‌هايِ نو سروده‌اند ولي با ديدگاه كلاسيك و گاهي هم ديده شده كه شاعراني در هر دو عرصه قلم زده‌اند، با هر دو ديدگاه؛ و شگفت‌انگيز اين كه هستند كساني كه در قالب‌هايِ نو، ديدگاهِ نو و در قالب‌هايِ كلاسيك، ديدگاهِ كلاسيك دارند و حتِّي هستند شاعراني كه تنها در بعضي قالب‌هايِ كلاسيك[مثلِ چهارپاره و مثنوي] ديدگاه نو دارند.نام‌گذاري نو و كلاسيك تنها به اين دليل است كه اشعار كلاسيك معمولاً ساختاري وارونه دارند و ساختار اشعار نو اغلب طبيعي است و اين هر دو برمي‌گردد به نحوه‌ي‌شكل‌گيري شعر در ذهن شاعر كه آن را تولًد شعر مي‌ناميم.

به طور كلّي تولّدِ شعر دو گونه اتّفاق مي‌افتد: تولّدِ طبيعي و تولّدِ وارونه. تولّدِ طبيعي آن است كه ابتدا انگيزه‌اي، احساسِ شاعر را برمي‌انگيزد؛ شاعر پديده‌اي را در خارج منطبق بر احساس خود برمي‌گزيند و با نگاهي هنرمندانه و كشفي شاعرانه به توصيف آن مي‌نشيند؛ يعني در انتها به سراغ زبان و واژگان مي‌رود و شعر متولّد مي‌شود. اين باروري و زايش طبيعي ويژه‌يِ شعر نيست همه‌يِ هنرها چنين است. مخاطب شعر برعكس عمل ميكند. او ابتدا با واژگان و زبان روبرو مي‌شود، بعد از كند و كاو در همنشيني‌ها و جانشيني‌هايِ واژگان به تصويرِ شاعر مي‌رسد و پس از رسيدن به تصوير، به احساسي دست مي‌يابد كه الزاماً با احساسِ شاعر در لحظه‌يِ سرودن يكسان نيست. احساسي شخصي است منطبق با حالات و روحيّات خواننده در زمانِ خواندن؛ آن گاه اين احساس، يك انگيزه در او مي‌زايد، انگيزه‌يِ انديشه؛ نه خود انديشه. من اين ديدگاه را تولّد طبيعي شعر و ديدگاهِ نو مي‌نامم و فرزندِ آن را شعر نو؛ حال در هر قالبي مي‌خواهد باشد. و امّا تولّدِ وارونه: كه آن را ديدگاهِ كلاسيك مي‌نامم به اين دليل كه زاييده‌يِ قالب‌هايِ كلاسيك است. شاعر بدونِ هيچ انگيزه و احساسي، تنها با تصميمِ سرودن به سراغِ واژگان و همنشينيِ آن‌ها مي‌رود و با آگاهي‌هايِ خود جانشيني‌ها را صورت مي‌دهد و به تصوير مي‌رسد كه هميشه هم عيني و ملموس نيست بعد، از تصويرِ آفريدهِ شده‌، انتظارِ احساس دارد و حتّي گاهي اين احساس را بيان مي‌كند و بيشتر با اين بيان، خواننده را به انديشه برنمي‌انگيزد؛ كه انديشه‌اي را خود به او القاء مي‌كند. اين تولّد دقيقاً برخلافِ جهتِ تولّدِ طبيعي است يعني تولّد وارونه. البتّه گاهي شاعر كلاسيك‌سرا با اين كه ابتدا به سراغ زبان و واژگان مي‌رود مشاهده مي‌شود كه انگار تولد شعر طبيعي است ،دليل آن است كه هنگام درگيري ذهن شاعر با واژگان به يك احساس مي‌رسد و اين انگيزه او را به پديده‌اي هدايت مي‌كند آنگاه با كشفي شاعرانه به توصيف مي‌پردازد يعني در انتها به سراغ زبان مي‌رود كه همان تولّد طبيعي است.

زايش طبيعي شعر در ناخودآگاه اتفّاق مي‌افتد و شاعر حتّي در لحظه توصيف آن چه در خيالش صورت گرفته يعني شكل‌گيري زبان هم به خودآگاه نمي‌رسد مگر اين كه آنچنان درگير ذهنيّت كلاسيك باشد كه در اين لحظه ذهنش متوجّه اطّلاعات شده و توصيفش به بازي‌هاي زباني درمي‌آميزد. اين آرايش كلامي گرچه بيان را زيباتر مي‌كند امّا دو آسيب در بر دارد، نخست اين كه آرايه‌هايي را بر شعر مي‌افزايد كه از ماهيّت شعر نيست و دوم اين كه ذهن را از ناخودآگاه به خودآگاه مي‌آورد و فضاي ذهني شاعر رها مي‌شود كه اغلب بازگشت به آن اتفّاق نمي‌افتد و اگر بدان بازگردد هم روايت طبيعي را از بين مي‌برد و اين همان آسيب‌هايي است كه ارتباط عمودي را در شعر كلاسيك به ويژه غزل نابود كرده‌است.

ذهن شاعر وقتي درگير ناخودآگاه است پرش‌هايي دارد كه حاصل تداعي‌هاست و شاعر بايد مراقبت كند كه هرگاه به خودآگاه بيايد رشته‌ي‌ روايت گسسته خواهد شد و بازگشت به آن معمولاً تداعي و در نتيجه پرش طبيعي ذهن را از دست مي‌دهد و اين همان عاملي است كه روايت‌هاي ذهنيّت نو را حتّي خطي و گزارش‌گونه مي‌سازد. شاعر نبايد در لحظه سرودن درگير نقد كلام خود شود بايد همان را كه در ناخودآگاهش مي‌گذر به بيان درآورد و اگر خيال دارد كه كلام خود را به آرايه‌ها و بازي‌هاي زباني بيارايد بايد در بازبيني بعد از سرودن به آن بپردازد گرچه اين زيبايي‌ها چيزي بر ماهيّت شعر نمي‌افزايد.

بعضي برآنند كه شعر چيزي جز كوشش خودآگاه نيست. اين نظريّه مردود است چرا كه خودآگاه و زاييده‌ِ آن حاصل نگرش و اطّلاعات و انديشه است و نتيجه‌ِي آن چيزي جز بيانيه و شعار نيست حتّي اگر به بازي‌هاي زباني آراسته باشد. شعر تنها تفاوتي كه با ديگر هنرها دارد اين است كه با زبان سر و كار دارد مثل موسيقي نيست كه با نت‌ها بيان شود يا نقّاشي كه با رنگ‌ها، و همين ويژگي سبب شده كه آفت القاء انديشه، جايگاه والاي آن را تا حد يك وسيله تنزّل دهد . شعر تا آن جا كه شعر است جهاني است و در جغرافياي يك زبان اسير نمي‌شود يعني شعر اگر شعر باشد به هر زباني قابل ترجمه است بي‌آن كه ذرّه‌اي از ماهيّت آن كاسته شود. به اين دو بيت توجّه كنيد:

گوش مروّتي كو كز ما نظر نپوشد/ دست غريق يعني فرياد بي‌صداييم (بيدل دهلوي)

از ننگ چه گويي كه مرا نام ز ننگ است/ وز نام چه پرسي كه مرا ننگ ز نام است (حافظ)

بيت اوّل چون ماهيّت هنري و شعري دارد به هر زباني قابل ترجمه است بي هيچ كمي و كاستي امّا شعر دوم اگر ترجمه شود جز يك شعار چيزي از آن حاصل نمي‌شود . زيبايي‌هاي بيت حافظ تنها بازي زباني است كه حاصل خودآگاه شاعر است و تنها در زبان فارسي زيباست و در جغرافياي همين زبان زنداني است، ولي شعر بيدل چون در ناخودآگاه او شكل گرفته و نقّاشي شده است به هر زباني همين است كه هست.

حال اين پرسش پيش مي‌آيد كه جايگاه اطّلاعات و انديشه و جهان‌بيني كه در خودآگاه شاعر.جاري است كجاست؟ بايد گفت كه اطّلاعات و انديشه و جهان بيني شاعر در ناخود‌آگاه او تأثير مي‌گذارد، آن كشف و نگرش شاعرانه كه بدان اشاره شد با تغيير خودآگاه شاعر دگرگون مي‌شود نگرش به هستي گرچه حاصل خودآگاه انسان است ولي همين نگرش زاويه‌ي ديد او را در نگرش شاعرانه گزينش مي‌كند و در كشف او دخيل است با اين تفاوت كه شاعر و هر هنرمندي، پس از انگيزه و احساس به تخيّل مي‌رسد و در تخيّل باقي مي‌ماند يعني پس از تخيّل اگر به انديشه رسيد ديگر شاعر و هنرمند نيست بلكه فيلسوف است و كار فيلسوف بيانيه صادر كردن است نه سرودن.

شعر اگر درگير انديشه شد ديگر شعر نيست، شعار است. شعر آفرينش است درست شبيه آفرينش در هستي كجاي آفرينش انديشه القاء شده‌است، اگر نمونه‌اي از القاء انديشه در آفرينش سراغ داري در آفرينش تو نيز انديشه جايي دارد. آفرينش در هستي انسان را برمي‌انگيزد به انديشيدن. هنرمند هم خداگونه عمل مي‌كند ، مي‌آفريند تا مخاطب را به انديشه برانگيزد. جهت بخشيدن به كلام توهين به انديشه‌ي مخاطب است.انديشه را به من مياموز! انديشيدن را بياموز!

 

 

محمّد مستقيمي (راهي)

مردادماه 1386

+ نوشته شده توسط راهي در دوشنبه 1386/06/26 و ساعت 18:7 |