تبليغاتX
دیش سپید ـ ادبی
         

 تنگه‌يِ شب

  شب بود و چشمِ سنگ نمي‌خوابيد

  ترسيده بود ماه، نمي‌تابيد

  شب بود، سرما بود، شايد ترس

  يك خطِ فاصله از ما- تا- بيد

  شب بود و كس نگفت كه هي كوران!

  شب تاري است، هيچ نمي‌يابيد

  تا صبح سر به صخره‌يِ ساحل زد

  در تنگه بود موج، نياراميد

  ديوارِ كهنه از نفسِ باران

  فرسود، خسته، خسته شد خوابيد

  شاعر پتويِ كهنه‌يِ مضمون را

  بر سر كشيد، دورِ خودش پيچيد

  ***

  لب‌هايِ تردِ خاك، سراسيمه

  پيشانيِ بلندِ مرا بوسيد

  دستي لطيف از پسِ يك چينه

  دزدانه دست برد، اناري چيد

  دستي ربود روسريِ شب را

  چشمي كه ديد، ديده از آن پوشيد

                                    (م-راهي)

 

+ نوشته شده توسط راهي در دوشنبه 1386/10/24 و ساعت 12:30 |

*

به عشق دست داد و دستگير شد

 

و دل به ناز او سپرد اسير شد

 

به هر كجا پريد بي‌قفس نبود

 

اسير بود، اسير بود، سير شد

 

بهانه بود و تيله بود و كودكي

 

و كودكي كه بي‌بهانه پير شد

 

زبان به زخم تير بي‌زبان كشيد

 

كه خون به گرمگاه سينه شير شد

 

كمانه در كمانه از زمانه خورد

 

كمان بي‌گمان كشيد و تير شد

 

ز سنگ اشتياق گندمي گذشت

 

شتاب را! در آسيا خمير شد

 

گريز، در كنار جاده ايستاد

 

گزير، مرگ بود و ناگزير شد

 

بلوغ گرم را چه نرم آمدي!

 

«و ناگهان چقدر زود دير شد!»

 

                   (م ـ راهي)

 

+ نوشته شده توسط راهي در یکشنبه 1386/08/27 و ساعت 6:12 |