تنگهيِ شب
شب بود و چشمِ سنگ نميخوابيد
ترسيده بود ماه، نميتابيد
شب بود، سرما بود، شايد ترس
يك خطِ فاصله از ما- تا- بيد
شب بود و كس نگفت كه هي كوران!
شب تاري است، هيچ نمييابيد
تا صبح سر به صخرهيِ ساحل زد
در تنگه بود موج، نياراميد
ديوارِ كهنه از نفسِ باران
فرسود، خسته، خسته شد خوابيد
شاعر پتويِ كهنهيِ مضمون را
بر سر كشيد، دورِ خودش پيچيد
***
لبهايِ تردِ خاك، سراسيمه
پيشانيِ بلندِ مرا بوسيد
دستي لطيف از پسِ يك چينه
دزدانه دست برد، اناري چيد
دستي ربود روسريِ شب را
چشمي كه ديد، ديده از آن پوشيد
(م-راهي)

