تبليغاتX
دیش سپید ـ ادبی

پروين هميشه دير مي‌آيد

آن شب كه ستاره‌ات سوخت، مادربزرگ! درست مثل امشب طاقباز روي بامِ تابستان خوابيده بودم. امشب هم يك ستاره سوخت؛ ستاره‌يِ من نبود. خودت گفتي: «هر وقت ستاره‌اي مي‌سوزد يك نفر مي‌ميرد.» شب‌هايِ آخرِ آخرين تابستون بود كه از ستاره سوختن گفتي و رفتي و نمي‌دانستي كه با دلِ من چه كرده‌اي! تمامِ اون تابستون را از پروين برام گفتي و تا ستاره‌ات سوخت هم، من پروين را نديده بودم؛ نه، سرِ مزار ِ تو، پروين را ديدم و عاشقِ او شدم ولي هرگز به تو نگفتم پروين! كه چرا عاشقِ تو شدم؛ حتّي به تو نگفتم كه عاشقِ تو شدم. تو از نگاهام فهميدي. تو هم عاشقِ من شدي؛ از نگاهات پيدا بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط راهي در یکشنبه 1387/07/21 و ساعت 12:32 |

گزنگ

 آفتاب آنجا هميشه براي افول عجله داشت و آن روز غروب انگار بيشتر از هميشه. كوه‌هاي مغرب آنقدر بلند بودند كه شب را زودرس‌تر كنند و آن روز كوه‌ها هم بلندتر شده بودند. خيلي زود تاريك شد و كم‌كم سروصداي معدن تنها در محدوده‌ي چاه‌ها و تونل‌ها به گوش مي‌رسيد و ناله‌ي يكنواخت ديزل نيروگاه كه دست‌خوش باد بود، گاهي بلند و گاهي آرام‌تر شنيده مي‌شد. بوي كاربيت فضاي معدن را آكنده بود. در محوطه‌ي پايين‌تر، در دامنه كه آلونك‌هاي كارگران در چند رديف بطور نامنظّم بنا شده بود، تنها صداي شرشر آب سنگين و آلوده به سرب كه از عمق چندصد متري معدن كشيده مي‌شد و تا پايين دره مي‌خزيد، موسيقي غم‌انگيز و وهم‌آميزي مي‌نواخت. اين موسيقي يكنواخت گهگاهي با تك‌سرفه‌اي از حلقوم كارگري مسلول و پاس سگي در دوردست به هم مي‌ريخت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط راهي در شنبه 1387/02/07 و ساعت 1:20 |

سگ‌ها

كليد را توي قفل صندوق عقب اتومبيل مي‌كند، كمي مي‌چرخاند امّا مكث مي‌كند، شايد مي‌ترسد. حق دارد، ممكن است حيوان عاصي شده به او حمله كند چون اين بار مثل قبل با ميل و رغبت به صندوق عقب اتومبيل نرفته‌است. مثل هميشه كه با خانواده به گردش مي‌رفتند و او را نيز با خود مي‌بردند و او به محض باز شدن صندوق به درون آن مي‌پريد و گهگاه كه خيال نداشتند او را با خود ببرند، مي‌غريد و اعتراض مي‌كرد امّا امروز انگار احساس كرده‌بود به گردش نمي‌رود.
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط راهي در شنبه 1387/01/10 و ساعت 18:58 |

اروونه* كه به آب بزنه...

پير‌مرد مثل هر روز از خونه زده بود بيرون تا در حاشيه‌ي رودخونه، هم هوايي بخوره و هم از بهانه‌گيري‌هاي دخترك راحت بشه. كفشاش به خاك كشيده مي‌شد و آهنگي يكنواخت داشت كه فكر مي‌كردي هر لحظه ضرب‌آهنگ اون كندتر مي‌شه. كلاشو تقريباً پس سرش گذاشته بود، بطوري كه پيشونيش تو آفتاب برق مي‌زد. نگاهش به گونه‌اي بود كه انگار شيء ريزي را در دورترين افق ورانداز مي‌كنه. رو بيني لاغرش چند تا لك سياه افتاده بود. سبيل‌هاي سفيد و پرپشتش تمام دهانشو مي‌پوشوند. هوا گرم بود و كت و جليقه‌ي پيرمرد به تنش سنگيني مي‌كرد. عصاشو طوري به زمين مي‌ذاشت كه حس مي‌كردي حالاست كه از زير تنه‌اش درميره و اونو نقش زمين مي‌كنه. دست بي‌عصاش رعشه داشت. به نظر مي‌رسيد پيرمرد مرتّب و منظّميه امّا دكمه‌هاي شلوارش باز مونده بود....


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط راهي در چهارشنبه 1386/11/17 و ساعت 8:0 |