پروين هميشه دير ميآيد
آن شب كه ستارهات سوخت، مادربزرگ! درست مثل امشب طاقباز روي بامِ تابستان خوابيده بودم. امشب هم يك ستاره سوخت؛ ستارهيِ من نبود. خودت گفتي: «هر وقت ستارهاي ميسوزد يك نفر ميميرد.» شبهايِ آخرِ آخرين تابستون بود كه از ستاره سوختن گفتي و رفتي و نميدانستي كه با دلِ من چه كردهاي! تمامِ اون تابستون را از پروين برام گفتي و تا ستارهات سوخت هم، من پروين را نديده بودم؛ نه، سرِ مزار ِ تو، پروين را ديدم و عاشقِ او شدم ولي هرگز به تو نگفتم پروين! كه چرا عاشقِ تو شدم؛ حتّي به تو نگفتم كه عاشقِ تو شدم. تو از نگاهام فهميدي. تو هم عاشقِ من شدي؛ از نگاهات پيدا بود.
ادامه مطلب


