گزنگ
ادامه مطلب
گزنگ
سگها
اروونه* كه به آب بزنه...
پيرمرد مثل هر روز از خونه زده بود بيرون تا در حاشيهي رودخونه، هم هوايي بخوره و هم از بهانهگيريهاي دخترك راحت بشه. كفشاش به خاك كشيده ميشد و آهنگي يكنواخت داشت كه فكر ميكردي هر لحظه ضربآهنگ اون كندتر ميشه. كلاشو تقريباً پس سرش گذاشته بود، بطوري كه پيشونيش تو آفتاب برق ميزد. نگاهش به گونهاي بود كه انگار شيء ريزي را در دورترين افق ورانداز ميكنه. رو بيني لاغرش چند تا لك سياه افتاده بود. سبيلهاي سفيد و پرپشتش تمام دهانشو ميپوشوند. هوا گرم بود و كت و جليقهي پيرمرد به تنش سنگيني ميكرد. عصاشو طوري به زمين ميذاشت كه حس ميكردي حالاست كه از زير تنهاش درميره و اونو نقش زمين ميكنه. دست بيعصاش رعشه داشت. به نظر ميرسيد پيرمرد مرتّب و منظّميه امّا دكمههاي شلوارش باز مونده بود....