معرّفي دو شاعر جوان
بيد مجنون!
چقدر زود پير شدي
اكنون ديگر
دستانت به آب ميرسد
***
دستان خشكيدهي برگ!
تا كي آويزان در شاخههاي سبز؟
دل بكن!
***
ماهي و ماه
قطرهاي باران
لحظهاي لبخند
چال گونه
آخ پاي دلم!
***
چه آراسته و يكرنگ مينمايي!
اين منشور
دستت را رو ميكند
***
مينشينم
تا ثانيهها را دور بزني
كاش لحظهي عبور از من
خواب ميماندي!
سارا مستقيمي
دل تاريكي
باد و در، زوزهي ديدار ميكشند
و اشعههاي عريان
بيهوا
اشتياق اوّلين بوسهشان را
لاي مژههاي فشردهي من
مك ميزنند
سايه به خاك قد ميكشد
تا سر و شانهاش را به انگشتانم بمالد
و موهاي پاهايم را قلقلك دهد
گربهاي ميشود و آواز ميخواند
آواز گربههاي پشمالو را،
و در زيرترين گام موسيقايي مژده ميدهد.
و پيژامهام را مشتلق ميگيرد
تاريكي حجاب پوست نيست
حجاب انبهاي هم
و دو گيلاسي كه به گوشهايت ميآويختي
با گلبرگهاي قرمزي كه روزهاي آخر به ناخنهايت ميچسباندي
حتّي آن برگ انجير هم در اوّلين روزها
تنها كنجكاوي سرانگشتانم را قلقلك ميداد.
و يادش بخير، صبحها
من لبخند تو
و تو مال من را
در دو پهلوي مقعّر سيبي كه خورديم
جا ميزديم
عليرضا نويم

