سگها
كليد را توي قفل صندوق عقب اتومبيل ميكند، كمي ميچرخاند امّا مكث ميكند، شايد ميترسد. حق دارد، ممكن است حيوان عاصي شده به او حمله كند چون اين بار مثل قبل با ميل و رغبت به صندوق عقب اتومبيل نرفتهاست. مثل هميشه كه با خانواده به گردش ميرفتند و او را نيز با خود ميبردند و او به محض باز شدن صندوق به درون آن ميپريد و گهگاه كه خيال نداشتند او را با خود ببرند، ميغريد و اعتراض ميكرد امّا امروز انگار احساس كردهبود به گردش نميرود. گوشهي حياط روي پاهايش نشستهبود و دستها را زير تنه مثل ستوني اهرم كردهبود. خيلي قدبلندتر مينمود. مرتّب سرش را به اين طرف و آن طرف ميچرخاند و رفتار اهالي خانه را زير نظر داشت. چشمان تيزبينش كوچكترين تغيير حالات را ناديده نميگرفت. پوست سياهش در تابش آفتاب ميدرخشيد و گوشهاي بلند و آويزانش همراه حركت سرش بادبزنوار حركت ميكردند. احساس كردهبود كه نگاه مرد امروز مهربان نيست و بچهها نگرانند. دلش ميخواست با آنها بازي كند، شايد ديگر نتواند. خوب ميدانست امروز به گردش نميرود. با اكراه سوار شده بود؛ شايد هم چيزي بيش از اكراه، با زور. اين اكراه را هر كس در نگاه عميق او ميتوانست ببيند؛ نگاهي كه فرياد ميزد: «من ميدانم اين صندوق، صندوق هميشگي نيست و تو امروز به گردش نميروي كه مرا هم با خود بردهباشي....» و حتّي اين اعتراض را به صورتهاي ديگر هم فرياد كردهبود؛ گرچه صدايش درنيامد. با نگاههاي التماسآميز به بچهها و تقاضاي كمك از آنها كه مهربانتر بودند. سعي كردهبود؛ با حركاتي روزهاي خوش گذشته را براي اهالي خانه تداعي كند، با جستوخيزها، ادا درآوردنها ولي انگار نيرويي همه را از كمك كردن به او واميداشت.
نگذاشت قلاّده به گردنش بيندازند و همين قلاّده باعث شد كه او مطمئن شود كه امروز روز ديگري است. وقتي از قلاّده افكندن مأيوس شدند؛ او را به طرف اتومبيل كشيدند. پاهايش به زمين ميخ شدهبود و چند بار هم به راحتي از چنگشان دررفت. زن مأيوس شده پي كار خود رفتهبود و مرد هم دوباره سعي كردهبود؛ او را به صندوق ببرد. وقتي كاملاً همه را مأيوس كرد. مرد درمانده در گوشهاي نشست. چه خوب بود اگر ميتوانست اين كار را نكند تا او مثل هميشه همدم و يار خانواده باشد.
حيوان انگار دلش به رحم آمدهبود. نگاهي به مرد كه مستأصل او را مينگريت انداخته، از اين كه دل مرد را بشكند به خود لرزيدهبود. هنوز دستهاي نوازش او را بر سر خود حس ميكرد و زماني را كه به او غذا ميداد به ياد ميآورد. مثل اين كه دلش به حال مرد سوختهبود چون بلند شده آرام به طرف اتومبيل رفته، با يك جست به داخل صندوق پريدهبود.
خوب ميدانست چه خبر است چون اين اواخر، يكي دو باري او را در گوشه و كنار شهر رها كرده، گريختهبودند ولي او به راحتي خود را به خانه رساندهبود. خطر را احساس ميكرد امّا چه كند؟ نميتوانست بيش از اين ناسازگاري كند و با آنان كه عمري به او محبّت كردهاند؛ رفتاري نادوستانه داشتهباشد. ثابت كرد كه نميتوانند او را مجبور كنند و آنقدر مقاومت كرد كه مأيوس شوند امّا استيصال آنان را نيز نميتوانست تحمّل كند و حالا ته صندوق خوابيدهبود و آمادهي حركت.... رفتار او براي مرد، چندان غيرمنتظره نبود. مهر و عاطفه و وفاداري او را بارها ديدهبود. او علاوه بر حراست از حريم خانه، همبازي بچهها بود، همدم خانم بود. خيلي كارها را انجام ميداد.
مرد بلندشده بدون آن كه به داخل صندوق نگاه كند –گرچه حيوان هم متوجّه ته صندوق بود تا با نگاه مرد را شرمنده نسازد- در را بستهبود و او در تاريكي صندوق، در طول راه، همه چيز را مرور كردهبود گرچه به تاريكي صندوق عادت داشت ولي امروز انگار از آن ميترسيد. همهي سالها، ماهها و روزهاي گذشته را مرور كرد و هيچ چيز كه باعث تغيير رفتار آنان باشد؛ نمييافت. او از هيچ چيز فروگذار نكردبود. امروز عوامل زيادي بود كه خطر را جديتر احساس كند و گاهي از اين كه خود به صندوق آمدهبود پشيمان ميشد؛ شايد با خود گفتهبود: «مثل دفعات قبل به خانه برميگردم.» ولي امروز مدّتي طولاني در صندوق ماندبود و اين كافي بود تا بفهمد كه آنقدر از خانه دور شدهاست كه نتواند به آن بازگردد؛ بعلاوه او راهها را حس ميكرد، پيچ و تابها را آموختهبود. او حس كردهبود كه راه امروز، سواي راههاي روزهاي گذشته است و مرد حق داشت در گشودن صندوق احتياط كند. عوامل زيادي وجود داشت كه ميتوانست حيوان را عاصي كند و حالا به محض باز شدن صندوق، مثل يك گرگ هار حمله كند.
شايد هم مكث مرد در گشودن در صندوق علّت ديگري دارد؛ منصرف شدهاست چون از لحظهي حركت از جلوي خانه تا آن چند صد كيلومتري كه راندهبود؛ مرتّب با خود كلنجار رفتهبود كه چرا بايد او را از خانه و كاشانهي خود آواره سازد؟ چرا او اينقدر سنگدل شدهاست؟ تنها به صرف اين كه همسايگان ناراضي بودند و اعتراض ميكردند و تنها به علّت اين كه او گهگاه، بيسبب و بيمحل پارس ميكرد و آرامش محلّه را به هم ميزد و گاهي مثلاً پيرزني را از خود ميترساند. البتّه اين اعتراضها، اين اواخر شدّت گرفتهبود و كمكم بوي تهديد ميداد. يكي از همسايهها گفتهبود كه او را مسموم خواهدكرد و مرد در طي راه خود را قانع كردهبود كه عملش براي نجات جان اوست. بارها تصميم گرفت از نيمهي راه برگردد امّا باز سيل اعتراضها را به ياد آوردهبود و غيظ خود را سر پدال گاز خالي كردهبود و حالا مكث او در گشودن در صندوق....
نكند دوباره مي خواست خود را سرزنش كند؛ شايد داشت از خود ميپرسيد: آيا همهي اينها عمل او را توجيه ميكند؟ آيا او ميتواند نگاه در نگاه حيوان بيندازد و آن همه محبّت، آن همه وفاداري را –حتّي در آخرين لحظات- ناديده بگيرد و با سنگدلي او را در بيابان رها كند؟ آيا حق داشت او را آواره و سرگردان سازد؟ مگر او چه كردهبود كه شايستهي اين مكافات باشد؟
از حركات، از رنگ به رنگشدنهاي مرد، نميشد علّت مكث و ترديد او را تشخيص داد. هرچه بود دچار دودلي بود. هرگز باور نميكرد چنين سنگدل باشد ولي انگار چارهاي جز اين ندارد. اگر برميگشت و دوباره او را به خانه ميبرد؛ زماني از سرزنشهاي همسايگان راحت ميشد كه لاشهي مسموم او را در گوشهاي دفن ميكرد و طاقت آن لحظه را در خود سراغ نداشت. عمل خود را تنها راه رهايي حيوان از مرگ ميدانست؛ شايد هم عمل زشت خود را اين گونه توجيه ميكرد.
اين كندوكاوها، اين كلنجار رفتنها خيلي طول نكشيد گرچه براي حيوان طولاني بود. او منتظر بود در گشوده شود و نميدانست چه عكسالعملي داشتهباشد؟ او بايد مقاومت ميكرد. بيش از اين پايبند بودن جايز نبود. او ميتوانست حمله كند. او يك درنده بود، چنگالها، دندانها، خوب ميدانست چگونه از آنها استفاده كند. او همان طور كه خود به داخل صندوق آمدهبود؛ تنها و تنها خودش قادر بود از صندوق خارج شود نه نيروي ديگري... ولي اين ايثار، اين فداكاري و اين شجاعت، به قيمت از دستدادن همه چيز تمام ميشد. نه! مرد حق نداشت بيش از اين رفتار نادوستانه داشتهباشد. او ميتوانست به محض گشوده شدن در صندوق به مرد حمله كند يا دست كم مقاومت كند و اجازه ندهد او را در بيابان رها سازد.
مرد يك بار ديگر به كليد حمله ميبرد و دوباره مكث ميكند امّا اين بار درنگش كوتاه است. كليد را ميچرخاند. در صندوق به آرامي بلند ميشود. از رفتارش پيداست كه انتظار حملهي حيوان را ندارد. حيوان در كنج صندوق ظاهراً آرام خوابيدهاست. يك لحظه نگاهشان به هم گره ميخورد. مرد تاب تحمّل آن را ندارد. چشمانش را از او ميدزدد و به سقف اتومبيل خيره ميشود و همزمان با مرد حيوان نيز نگاهش را ميدزدد؛ شايد نميخواهد بيش از اين مرد را آزار دهد. مرد بدن آن كه به صندوق نگاه كند ميگويد:
-بيا بيرون حيوون!
و لابد انتظار دارد مثل هميشه به بيرون بپرد گرچه پيش از اين پرش حيوان بدون وقفه ، همراه با باز شدن صندوق بود. به داخل صندوق نگاه مي كند. حيوان از جاي خود تكان نخوردهاست با اين كه مفهوم جملهي مرد را كاملاً درك كردهاست. مرد تعجّب نميكند چون ميداند كه او خطر را احساس كردة است. سعي ميكند با دست حيوان را به بيرون براند. حيوان كمي جابجا ميشود امّا قصد خارج شدن ندارد. با لحني ملتمسانه و مأيوس ميگويد:
-تو رو خدا بيا بيرون! بيا برو دنبال سرنوشت خودت!
و ميداند كه اين خواهش و تمنّاها هم كاري از پيش نخواهد برد. حيوان اين تمنّاهاي عاجزانه را حس ميكند امّا مقاومت ميكند كه دل مهربانش كار دستش ندهد. دوباره مرد دست ميبرد تا حيوان را براند. اين بار غرّش ميكند و گوشهاي از خشم خود را نشان ميدهد. مرد دست ميبرد كه پشت گردن حيوان را بگيرد. حيوان حملهاي دوستانه ميكند و دست او را با پوزهاش به عقب ميراند؛ سعي دارد تا آن جا كه ممكن است خصمانه رفتار نكند. شتيد هنوز اميد دارد كه ماجرا به خوبي و آشتي به پايان برسد و در اين لحظه نگاه آن دو ديگربار گره ميخورد. هنوز وفا و محبّت از چشمان حيوان ميبارد. دست شرم سر مرد را برميگرداند.نه! نميتواند، هم در چشمان او بنگرد و هم او را براند. كمكم حيوان به اين نقطهضعف مرد پي ميبرد و سعي ميكند هر لحظه بيشتر اين ارتباط نگاه را برقرار كند گرچه مرد از آن گريزان است.
مرد تصميم ميگيرد جدّيتر عمل كند. انگار با قربان صدقه رفتن كار از پيش نميرود. سرش را به در صندوق تكيه ميدهد و به فكر فروميرود شايد دوباره به قضاوت خويش برخاستهاست و مسلّم است كه اين تأمّلها، اين قضاوتها و اين ترديدها راه به جايي نميبرد. مدّتهاست كه با خويشتن گلاويز است و هميشه شكست ميخورد. شايد اين تأمّل نوعي استيصال است! چه كند؟
تقريباً مطمئن است كه حيوان به او حمله نميكند چون ديگر بار با دست به طرف او حمله ميبرد تا او را بردارد و به بيرون بيندازد و اين بار كه حيوان رفتار او را خوب ميشناسد و ميفهمد كه از مهر و عاطفه بري است؛ غرّش بلندي ميكند و دندانهايش را نشان ميدهد. اينك خشم در نگاه حيوان به وضوح ديده ميشود امّا اين خشم پايا نيست و خيلي سريع جاي خود را به محبّت ميدهد. آنقدر محبّت ديده كه تمام اين حركات خصمانه را نوعي بازي ميپندارد. پيش از اين هم اين گونه بازيها را تجربه كردهاست. تنها چيزي كه امروز با قبل متفاوت است؛ فاصلهي بيش از اندازهي خانه و راه ناشناس است و اينها همه به او ميگويند: نكند بازي نباشد! غرّشش به نالهاي دلخراش مبدّل ميشود. شايد گمان ميكند اگر بنالد؛ مي تواند دل مرد را به رحم آورد و شايد هم وفاي او مانع ادامهي خشم شدهاست.
مرد دستانش را بياختيار رها ميكند. چند قدمي به عقب ميرود و چند ناسزا نثار خويش ميكند. كمكم آرامش ظاهري خود را نيز از دست ميدهد. ناگهان برميگردد و با فرياد و ناسزا به صندوق حملهور ميشود. سگ با يك پارس بلند و يك غرّش، او را در جاي خود ميخكوب ميكند. خ.ن به چهرهي مرد ميدود:
-نه! انگار زبان خوش بيفايده است.
دست به صندوق ميبرد. دستهجك اتومبيل را كه ته صندوق افتاده برميدارد. دسته جك را بالا ميبرد و بلافاصله دستانش رها ميشود. نه! نميتواند! او شايد مهربانترين موجود روي زمين باشد؛ تازه ياد گرفتهبود روزنامه را از پشت در حياط براي او بياورد و مدّتها بنشيند، روزنامهخواندن او را تماشا كند. ولي انگار بارها همهي اينها را سبك سنگين كردهبود. همهي اينها، محبّتها، خوبيها به جاي خود! او جانش در خطر است! بايد برود! و بيملاحظه، با دسته جك به سگ حمله ميكند و ضرباتي مرگآور نثار حيوان ميكند. سگ بايد از خود دفاع كند. او ميتواند. او قويتر از آن است كه به نظر ميرسد. او يك درندهاست و دفاع حق اوست. نبايد دوستيها و علاقهها مانع شود او از غريزهي خود دور شود. او به راحتي ميتواند با چنگ و دندان شكم مرد را بدرد. سگ چند بار به ميلهي آهني حمله ميبرد و يك بار نيز ميتواند آن را با دندانهاي تيزش بقاپد ولي انگار آهن سخت دندانهاي او را خرد ميكند چون با يك تكان مرد ميله رها ميشود و خون از دهان حيوان جاري ميگردد.
حيوان بارها تصميم ميگيرد به خود مرد حمله كند. به راحتي ميتواند او را از پاي درآورد امّا چنين نميكند. ضربات مرد ادامه مييابد. حيوان چند غرّش كوتاه ديگر نشان ميدهد و كمكم غرّشها به زوزه و بالاخره به ناله مبدّل ميشود امّا باز هم از جاي خود تكان نميخورد. چند جاي بدن حيوان نيز زخمي شده ولي خيال بيرون آمدن ندارد.
مرد دست از ضربهزدن برميدارد. انگار خسته شدهاست و در اين لحظه باز تلاقي دو نگاه! انسان و حيوان و اشك كه در هر چهار چشم حلقه زدهاست. اشك درد در چشمان حيوان؛ نه درد ضربات ميلهي آهني كه درد دوستي و محبّت و وفا كه به عنادش پاسخ ميدادند! و سرشك تأسّف در نگاه انسان؛ نه تأسف بر حيوان! كه بر خويش كه ناگزير است چنين كند!
زانوان مرد به سستي ميرود. تا شده روي خاك مينشيندو تمام معدهاش را روي خاك، قي ميكند. يك حس او را ميآزارد: نفرت از خويش! دسته جك را عصاوار به زمين زده، پيشانيش را روي دستهايش و ميلهي آهني ميفشارد. مدّتي طولاني به اين حال ميماند گرچه گذشت زمان را حس نميكند. حيوان ديگر نمينالد. آرام شده، ميداند مؤفّق شدهاست گرچه چنگ و دندان و غريزهي درندگي كاري از پيش نبرده امّا مقاومت او و تسليم نشدنش حريف را از پاي درآوردهاست.
مرد به آرامي سر برميدارد. شكستهاست. با ناتواني از جاي برميخيزد. به ميلهي دستهجك در دستان خود تف ميكند و با نفرتي آشكار، آن را دور سر ميچرخاند و به بيابان پرتاب ميكند و بدون آن كه به داخل صندوق نگاه كند؛ در صندوق را بشدّت مي بندد. كليد را برميدارد و بسرعت پشت فرمان مينشيند. اتومبيل روشن نشده، با شتاب زياد در حالي كه چرخهايش درجا و زوزهكشان روي آسفالت ميلغزند به حركت درميآيد و بيمحابا دور ميزند. اتومبيلي با فرياد جانخراش و ممتد بوق به سرعت و با اعتراض از كنارش ميگذرد. مرد نميداند چگونه ميراند. اتومبيل سرعت جنونآميزي گرفتهاست. شايد ميخواهد از خود بگريزد گرچه ميداند اين گونه نميتوان از خويشتن گريخت. شايد دوست دارد حادثهاي بيافريند. هرچه هست از ايت شتاب و سرعت هراسي ندارد و بوق اعتراض اتومبيلهاي جاده را هم نميشنود. همهي هياهوها يك ناله است كه در گوشهايش طنين دارد.
حيوان آرام در تاريكي صندوق، به توفيق خود ميانديشد. با آن كه تمام هيكلش كوفته و زخمي است امّا دردي حس نميكند و يك حس مرد را پر كردهاست؛ حسي كه او را به مرز انفجار سوق ميدهد. لحظاتي سعي ميكند اين نفرت فراگير را متوجّه كساني كند كه او را برانگيختهاند امّا نميتواند. خيلي سريعتر از زماني كه رفتهاست؛ بازميگردد. برگشتن اگرچه سريع اتّفاق ميافتد امّا تصميم بازگشت دشوار است و كار همه كس نيست و مرد برگشته است و به سرعت هم برگشته است. تا جلوي در خانه، تا نقطهي شروع رفتن، هيچ توقّف نميكند. ايستاده، لحظاتي را سر بر فرمان اتومبيل ميگذارد و ميانديشد. حيوان در صندوق تكان ميخورد. بوي خانه را حس كردهاست. مرد سرش را بلند ميكند. پياده ميشود و بلافاصله به طرف صندوق اتومبيل رفته، در صندوق را باز ميكند. هنوز در كاملاً باز نشده كه حيوان با چابكي غيرمنتظرهاي بيرون ميجهد و از سر ديوار خود را به داخل خانه مياندازد و مرد ميماند و دهان از حيرت بازماندهي صندوق عقب اتومبيل.
بهار ۱۳۷۴
محمّد مستقيمي(راهي)

