گزنگ
عبور و مرور منحصر بود به سايهاي كه گاهي بين دو آلونك، در زير نور كمرنگ چراغهاي برق كه اكثر آنها خاموش بود، قد ميكشيد و به سرعت ناپديد ميگشت و يك سايهي خميده كه هر شب در ساعتي معيّن سرازير ميشد، تقريباً هر شب، فاصلهي نه چندان نزديك بين دو آلونك را طي ميكرد و ساعاتي بعد برميگشت. سايهي خميده از بار كهولت و عادت سي سالهي عبور خميده از تونلها و گزنگها و خستگي توبرهي سنگين سرب بر دوش و شايد سنگيني باري كه هرگز قادر نبود حتّي براي لحظهاي استراحت آن را بر زمين بگذارد.
دو سه شبي بود كه اين سايه با آرامش پيشين بر خاك نميلغزيد. انگار مضطرب و هراسان بود. گريزان مينمود، گرچه توان گريز نداشت. گاهي ميايستاد، به عقب برميگشت و دوباره ميلغزيد. دو سه شبي بود كه آن نظم هميشگي به هم خورده بود و هر شب اين عبور مدّتي به تأخير ميافتاد و امشب با اين كه ساعتي از موعد گذشته بود، پيرمحمد هنوز توي آلونك خود بود. آمادهي رفتن بود امّا دودل مينمود. گاهي لب تخت مينشست، لحظاتي بعد بلند ميشد. به سايهاش روي ديوار خيره ميماند. سايهاي كه خيلي درازتر از او بود. زانوانش سست ميشد و دوباره مينشست لب تخت و در هر نشست و برخاست انگار خميدگي قامتش بيشتر ميشد. با اين كه پيرمردي كوتاهقد بود امّا پشتي خميده داشت. صورت كوچكش را گرفتگي و اخم كوچكتر مينمود. سر طاس آفتابسوختهاش عرق كرده بود. تكسرفهاي كرد. نفسش تندتر شده بود. انگار تب داشت، زير لب گفت: «خيالاته.» امّا اين تلقين نه تنها به او آرامش نداد بلكه تصوير صحنهي دو شب گذشته را در ذهنش واضحتر كرد:
دو شب بود كه يك چيز غير عادي، واهمهاي برايش به وجود آورده بود تا آن جا كه جرأت نداشت از روشنايي اتاق به ظلمت بيرون پا بگذارد. پريشب وقتي مثل هميشه، بعد از شام از آلونك خارج شد كه به شبنشيني دوستانش برود، او را توي تاريكي ديده بود. يك سايه بلند و باريك، درست مثل خود بيك. تو سايهروشن ايستاده بود و او تا وقتي كه آن صداي طنيندار را نشنيد، نترسيد:
- پيرمحمّد! بيا بريم! بيا مثل قديما، بزنيم به كوه!
چنان وحشت كرده بود كه براي مدّتي قدرت فرار را هم در خود سراغ نداشت. بله، صدا، صداي بيك بود، قد و قامت هم كه به بلندي و لاغري بيك. سايه يك بار ديگر جملهي خود را تكرار كرده بود و بعد به سمت كوه راه افتاده، در تاريكي پنهان شده بود و پيرمحمّد وحشتزده در حالي كه تمام وجودش ميلرزيد، خود را به آلونك دوستانش رسانده، سعي كرده بود وحشت و رنگباختگي و لرزش خود را از آنان پنهان كرده، به ناخوشي نسبت دهد.اين صحنه در بازگشت همان شب و شب بعد هم در رفت و برگشت، عيناً تكرار شده بود. شب دوم تصميم گرفته بود موضوع را با دوستانش در ميان بگذارد امّا از ترس اين كه مورد تمسخر واقع شود از گفتن آن خودداري كرد.
نگاهي به ساعت شماطهدار روي تاقچه انداخت، داشت دير ميشد. بلند شد، از مشكي كه گوشهي آلونك به ميخي آويزان، كاسهاي آب خالي كرد و لاجرعه سركشيد. ظاهراً آرام شده بود. تا پشت در آمد. از شيشهي قاب بالاي در، تاريكي بيرون را ديد. دوباره رنگش پريد، نفسش تند شد. زمزمه كرد: «اگر امشبم....»، عقبعقب رفت و روي تخت ولو شد. او با اين كه شك داشت، صحنههاي دو شب قبل واقعيّت داشته باشد امّا ميترسيد. هزار و يك دليل داشت كه مشاهدات او وهم است، بيك بيش از سي سال بود كه مرده، نه كشته شده بود. همين طور كه روي تخت افتاده، به سقف چوبي اتاق خيره شده بود، اخمهايش درهم رفت. چشمانش را بست:
بيك زير صخره خوابيده بود، چقدر آرام و بيدغدغه! هر كس جاي او بود، لحظهاي نميتوانست بخوابد. هر آن، ممكن بود ژاندارمها برسند و سوراخسوراخش كنند. او، نظر و قلي كمي آن طرفتر نشسته بودند و پچپچ ميكردند. ابتدا نظر بلند شد و چند قدمي به سمت بيك آمد و ناگهان برگشت و سر جاي خود نشست، بعد قلي هم همان طور. اين بار او بلند شد، پاورچين پاورچين جلو آمد، نگاهي به اطراف كرد...
پيرمحمّد ناگهان چشمانش را گشود، به اطراف اتاق نگاه كرد، بعد نگاهش روي قاب در ميخكوب شد. كمي آرامتر شد و دوباره چشمانش را بست:
بيك همچنان آرام و امن در خواب بود و او به طرفش ميآمد. تپانچهي بيك كنارش روي زمين بود. نظر و قلي با چند قدم فاصله، پشت سر او بيصدا به جلو ميآمدند. بالاي سر بيك ايستاد و نظر و قلي پايين پاي او ايستادند. خم شد، تپانچه را از كنار بيك برداشت. قلبش به شدت ميزد. ميترسيد بيك از صداي قلبش بيدار شود....
ناگهان وحشتزده چشمانش را گشود و سريع روي تخت نشست. به قاب تاريك در اتاق خيره شد. تمام هيكلش ميلرزيد. صداي انفجاري از دوردست در فضا طنين انداخت، آلونك هم به لرزه درآمد. دوباره روي تخت افتاد:
تپانچه را به گوش بيك نزديك كرد و چكاند. صداي شليك در صخرهها پيچيد. احساس كرد گلوله به مغز خودش اصابت كرده است. نظر و قلي چند قدمي به عقب پريدند. بيك به سرعت در جاي خود نشست، نگاهش پر از نفرت شد: «اي نمك به حروما!» و در خون خود غلتيد....
ناگهان در آلونك به شدّت باز شد و پيرمحمّد، بيرون پريد و به سرعت به عمق تاريكي دويد ولي با طنين صدايي در جاي خود ميخكوب شد:
- پيرمحمّد! بيا بريم، بزنيم به كوه رفيق!
به طرف صدا برگشت. سايه به سمت كوه بلند ميرفت. پژواك صداي سايه همچنان در گوش پيرمحمّد، طنين داشت. چند قدمي بياختيار به دنبال سايه رفت. ناگهان ايستاد، به سرعت برگشت و شروع به دويدن كرد، درست مثل موقعي كه توي سرازيري گزنگ به عمق معدن ميرفت. تا پشت در آلونك دوستانش دويد. به شدّت نفسنفس ميزد. سراسيمه در را باز كرد و به درون اتاق پريد به طوري كه دوستانش جا خوردند:
- چي شده پيرمرد؟ نظر وحشتزده پرسيد.
- هيچ چي دير شده بود دويدم.
و مثل جنازه روي چادرشب لحاف افتاد. رنگ به رو نداشت.
- ما را زهرهترك كردي! قلي در حالي كه چاي را در استكان ميريخت گفت.
پيرمحمّد استكان را از دست قلي گرفت و داغاداغ سركشيد. سرش را به ديوار تكيه داد و چشمانش را بست. نظر و قلي زل زده بودند به پيرمحمّد كه ظاهراً آرام شده بود. همان طور با چشمان بسته گفت:
- دو شبه بيك رو تو خواب ميبينم نظر و قلي پر از سؤال به هم نگاه كردند:
- چه جوري؟ هر دو با هم پرسيدند.
- وايساده تو تاريكي صدا ميزنه: «بيا بيريم! بيا بزنيم به كوه! همان طور با چشمان بسته درحالي كه صدايش ميلرزيد جواب داد.
قلي به ديوار تكيه داد وگفت:
- آدمو ميترسوني!
پيرمحمّد چشمانش را گشود، نگاهي به قلي انداخت:
قلي از پايين پاي بيك وحشتزده عقبعقب ميرفت....
پيرمحمّد دوباره چشمانش را بست. نظر هم وحشت كرده بود امّا سعي داشت پنهان كند. محكم و يكريز حرف ميزد:
- ترس نداره، بيك حقش بود بميره، ياغي دولت شده بود برا سرش جايزه گذاشته... پيرمحمّد ديگر حرفهاي نظر را نمي شنيد:
بيك آرام در خون خود خوابيده بود. تپانچه از دست پيرمحمّد افتاد. آرام روي زمين نشست و به صخرهي پشت سرش تكيه داد. ژاندارمها مثل مورچه از كوه بالا ميآمدند. لابد حالا ميرسيدند و به سينهي او مدال ميزدند....
با صداي برخورد استكان و نعلبكي چشمانش را باز كرد. قلي يك استكان ديگر چاي براي او ريخته بود. حبّهاي قند برداشت:
- جايزه! آره، صد درم قند براي سه نفر! آب دهانش را با نفرت پرتاب كرد سينهي ديوار، حبّهي قند را درون قندان انداخت و چاي را سركشيد. دوباره سرش را گذاشت به ديوار و چشمانش را بست. قلي همان طور سينهي ديوار، كوچك و كوچكتر ميشد. نظر با اين كه وحشتش زيادتر شده بود و كمكم صدايش ميلرزيد، مرتّب حرف ميزد:
- پس اين كاري كه بهمون دادن چي؟ نمك به حروميه! و به شدّت به سرفه افتاد. خلط سنگيني از سينهاش كنده شد. آن را تف كرد توي قوطي كنسرو بغل دستش. سل سرب برايش ريه باقي نگذاشته بود:
- حالا چي شده امشب به سرتون زده؟ بيك مرد و تموم شد. خوبه خودتون شاهد بوديد، چالش كردند و چقدر خاك ريختند روش! پيرمحمّد از زير چشم نگاهي به نظر انداخت. چشمانش را تنگتر كرد:
نظر روي خاكهاي كنده شدهي گور نشسته بود و با دست و پا، به سرعت خاكها را هل ميداد و به داخل گور بيك ميريخت. قلي و پيرمحمّد هم بالاي سر او ايستاده بودند. مردم بالاي سر گور حلقه زده بودند. نگاههاي همه پر از سرزنش بود. صداي گريهاي به گوش نميرسيد. سه تا ژاندارم بالاي گور ايستاده بودند و دفن را نظارت ميكردند. نظر تا آخرين مشت خاك را نريخت، از زمين بلند نشد. هيچ جرأت نكرد پنجه بر گور بگذارد و فاتحهاي بخواند....
پيرمحمّد در ميان وحشت و حيرت دوستانش از جا بلند شد كه به خانه برگردد، با اين كه زودتر از هر شب قصد رفتن داشت امّا دوستانش براي ماندن او اصرار نكردند. انگار تمايل داشتند، او هر چه زودتر برود، شايد اين وحشت را هم با خود ببرد. پيرمحمّد با بدرقهي دو نگاه نگران از آلونك خارج شد. در سربالايي به راه افتاد. پاهايش به خاك كشيده ميشد. خيلي دور نشده بود كه ناگهان ايستاد و به سمت صدا خيره شد. دوباره بيك او را دعوت ميكرد. به سمت سايه حركت كرد و سايه به سمت كوه. پيرمحمّد همچنان به دنبال سايه ميرفت.
ديگر كمتر پنجرهاي روشن بود. صداي ديزل نيروگاه بهتر به گوش ميرسيد. آن دور دستها رعد و برقهايي ميشد. صداي شرشر آب سنگين و آلوده به سرب كه از عمق چاهها و گزنگهاي معدن كشيده ميشد و در شيب دره فروميريخت، آهنگي يكنواخت و دلگير مينواخت. چراغ آلونك نظر و قلي هم خاموش شد.
از فرداي آن شب، پچپچ گمشدن پيرمحمّد مثل طاعون، توي كارگران معدن ولو شد، حتّي به روستاهاي اطراف هم رسيد. تقريباً همه جا را گشتند. آخرين بار نظر و قلي او را ديده بودند كه از چگونگي آن با هيچ كس چيزي نگفتند، حتّي جرأت نجوا با يكديگر را نيز نداشتند. غيبت پيرمرد براي همه شگفتي و براي آن دو وحشت ايجاد كرده بود.
جستوجو ادامه داشت. كار معدن تعطيل شده بود و همه به دنبال پيرمحمّد ميگشتند. هر كس نظري داشت و گهگاه اظهار نظري آميخته به بهتان نيز شنيده ميشد كه عموماً اين بهتانها متوجّه نظر و قلي بود: «اين سه تن سر و سرّي با هم دارند!».
پيرمحمّد از اشباح شبهاي قبل چيزي با هيچ كس جز نظر و قلي نگفته بود و اينان نيز آنچه را شنيده بودند بازگو نكردند. ظاهراً آن دو نيز در اين جستوجو فعّالانه شركت داشتند امّا بيشتر ذهن خود را در پي او ميكاويدند و معلوم نبود پايان اين ماجرا را چگونه ميپسندند. آرزو ميكردند پيرمحمّد از خويشتن گريخته باشد، گرچه اين قدرت گريز را در خود سراغ نداشتند. آنها حتّي در خلوت دوتايي هم بودند، جز كلام ضروري، چيزي به زبان نميآوردند. شايد احساس ميكردند نيازي به گفتن نيست. شايد هر دو در اين ماجرا يكسان ميانديشيدند: «آنچه را پيرمحمّد ديده بود، چه در خواب يا بيداري، چيزي جز يك خيال و گمان نبود. چگونه ميتواند يك شبح، يك سايه و يك صداي موهوم، پيرمحمّد را بدزدد. لابد خيالاتي شده سر به بيابان گذاشته و اينك طعمهي كفتاران است. الآن سه روز است از او خبري نيست، نميتواند بيش از اين در بيابان طاقت بياورد.» و چه خوب بود اگر چنين بود! آن دو نيازي به بازگويي اين انديشههاي مشترك نداشتند. هر روز ميگشتند امّا آرزو ميكردند او را نيابند.
كمكم جستوجو متوجّه چاهها و گزنگهاي قديمي شد و بالاخره نزديكيهاي غروب روز سوم خبر رسيد، جنازهي پيرمحمّد در ته يكي از گزنگهاي متروك بالاي كوه، نزديك خطالرّأس پيدا شده. همه، حتّي نظر و قلي با تمام ناتواني به كمك ديگران خود را به بالاي گزنگ رساندند. هيچ كس باور نداشت پيرمحمّد با اين كهولت و ناتواني از اين راه صعبالعبور، خود را به اين ارتفاع رسانده باشد.
جنازهي له شدهي پيرمحمّد را به سختي از گزنگ بالا كشيدند. همه براي ديدن جنازه جلو آمدند. نظر و قلي، عقبعقب از جمعيّت فاصله گرفتند.
زمستان ۷۳
محمّد مستقيمي(راهي)

