در انتهای محاقی دیرپا

یله شدم

بر خشتی از نمک

من عطش فواره‌ای بودم

که نه تنها خویش

همگنان

آب بر سرش می‌ریختند

و یلدا را

که با من زاده شد

ابتدایش در چشمانی یافتم

که اولّین شعر مرا

زمزمه کرد:

لا‌لا لا‌لا گل پونه

در کویر زاده شدم

با عطشی فواره‌گون

و دستانی که یلدا را می‌پرورد

به حمایت از من برخاست

عشق را اگر دستانی باشد

بلند

دستان تو و افسانه‌ی توست

و یلدا همیشه

سوگلی قصه‌هایی بود

که انتهایش را در خواب می‌دیدم

محمد مستقیمی - راهی